X
تبلیغات
ترانه های کودکان - داستان کودک
دایناسور تنها دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 7:27

دایناسور تنها

نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

گل سرگمشده و جغد دانا سه شنبه دهم مرداد 1391 19:38

گل سر گم شده و جغد دانا

نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

قصه ی سنگ کوچولو چهارشنبه هفتم تیر 1391 11:43

قصه ی سنگ کوچولو

نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

قصه ی تپل و مپل سه شنبه ششم تیر 1391 8:35

قصه ی تپل و مپل

نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

قصه ی مارزنگی یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 11:9

قصه ی مارزنگی

نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

موش کوچولو و آینه شنبه هشتم مرداد 1390 18:17

به نام خدا

یکی بود یکی نبود

یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت  و بازی می کرد که  صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان  شد و خوب گوش کرد.صدای بچه گربه ای بود که تنها و سرگردان میان گل ها می گشت و میومیو می کرد.موش کوچولو که خیلی از گربه ها می ترسید، از پشت بوته ها به بچه گربه نگاه می کرد و از ترس می لرزید.بچه گربه که مادرش را گم کرده بود، خیلی ناراحت بود. موش کوچولو می ترسید اگر از پشت بوته خارج شود، بچه گربه او را ببیند و به  سراغش بیاید و او را بخورد؛ اما بچه گربه آن قدر نگران  و ناراحت بود که موش کوچولو را پشت بوته ی گل سرخ نمی دید.او فقط می خواست که مادرش را پیدا کند.با صدای بلند می گفت:«میومیو مامان جون من اینجام، تو کجایی؟» او آنقدر این جمله  را تکرار کرد تا مادرش صدای او را شنید و به طرفش آمد و او را با خود از باغ  بیرون برد.

موش کوچولو نفس راحتی کشید و دوباره مشغول بازی شد.همین طور که زیر بوته ها می دوید و ورجه ورجه می کرد، چشمش به چیزی افتاد که زیر بوته ها برق می زد.به طرف آن رفت، یک آینه کوچک  با قاب طلایی بود.موش کوچولو توی آینه نگاه کرد و خودش را دید.خیال کرد یک موش دیگر را می بیند.خوشحال شد و شروع کرد با عکس خودش حرف زدن.می گفت:«سلام، میای با من بازی کنی؟» دهان موش کوچولوی توی آینه تکان می خورد ولی صدایی به گوش موش کوچولو نمی رسید.موش کوچولو آنقدر با موش توی آینه حرف زد که حوصله اش سر رفت و ساکت شد.

بلبل که روی درختی نشسته بود و او را تماشا می کرد خنده اش گرفت و صدا زد:«آهای موش کوچولو، اون آینه است. تو داشتی با عکس خودت توی آینه حرف می زدی.»

موش کوچولو سرش را بلند کرد.بلبل را دید. پرسید:«یعنی این خودِ من هستم؟من این شکلی هستم؟» بلبل جواب داد:« بله، تو این شکلی هستی.آینه تصویر تو را نشان می دهد.»

موش کوچولو بازهم به عکس خودش نگاه کرد و از خودش خوشش آمد. او با خوشحالی خندید.بلبل هم خندید.چندتا پروانه که روی گلها پرواز می کردند هم خندیدند.گل های توی باغ هم خنده شان گرفت. صدای خنده ها به گوش غنچه ها رسید.غنچه ها بیدار شدند و آنها هم خندیدند و بوی عطرشان  در هوا پیچید.بلبل شروع کرد به خواندن:

من بلبلم تو موشی

تو موش بازیگوشی

ما توی باغ هستیم

خوشحال و شاد هستیم

گل ها که ما را دیدند

به روی ما خندیدند

آن روزموش کوچولو دوستان  زیادی پیدا کرد و حسابی سرگرم شد. وقتی حسابی خسته شد و خوابش گرفت، دوید و به لانه اش برگشت و خوابید.

قصه ی ما به  سر رسید کلاغه  به خونه ش نرسید.

 

نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

پری کوچولو و عروسک شیشه ای جمعه ششم اسفند 1389 22:46


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

قصه ی کاکلی و میوچی شنبه بیست و دوم آبان 1389 7:53

مرغابی


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

گاو و شیر و تاریکی سه شنبه یازدهم آبان 1389 14:21

lion(شیر)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

چپ و راست چهارشنبه پنجم آبان 1389 14:28

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

یک دوست جدید سه شنبه سی ام شهریور 1389 14:37

شروع سال تحصیلی جدید مبارک باد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

دُم قشنگ، روباه شکمو چهارشنبه بیستم مرداد 1389 0:2

به نام خدا

یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچ کس نبود

 روزی روزگاری روباهی در جنگل بلوط زندگی می کرد. او دم خیلی قشنگی داشت، برای همین دوستاش به او دم قشنگ می گفتند. دم قشنگ روزها در میان دشت  و صحرا می گشت و خرگوش و پرنده شکار می کرد و می خورد و وقتی سیر میشد به جنگل بلوط بر می گشت و توی لونه اش استراحت می کرد. یه روز دم قشنگ چندتا کبک خوشمزه شکار کرد و خورد و حسابی سیر شد.اوخوشحال بود و برای خودش آواز می خوند:

یه کبک خوردم یه تیهو

دویدم مثل آهو

دمم خیلی قشنگه

قشنگه رنگ وارنگه

لای لای لالا لالایی

همه میگن بلایی

همه میگن یه  روباه

روباه ناقلایی

لای لای لالا لالایی

 

اون آواز می خوند و به طرف لونه اش می رفت که به  یک درخت بلوط  که داخل تنه ش  سوراخ بود رسید.بوی غذا از داخل تنه ی درخت به مشامش رسید. هیزم شکن هایی که همون  نزدیکی کار می کردند، ناهارشون را که نون و گوشت بود، داخل تنه ی درخت گذاشته بودند. دم قشنگ که روباه شکمویی بود، داخل تنه ی درخت رفت و هرچه غذا اونجا بود خورد،اون  قدر خورد و خورد تا شکمش باد کرد. وقتی خواست از تنه ی درخت خارج بشه، نتونست چون شکمش حسابی باد کرده و گنده شده بود و توی سوراخ گیر می کرد. دم قشنگ شروع به گریه و زاری کرد. صدای ناله هاش به گوش دوستش زیرک رسید.زیرک، روباه زرنگ و دانایی بود.وقتی دید دم قشنگ توی تنه ی درخت گیر کرده، فکری کرد و گفت:« دوست شکموی من، کمی صبرکن تا غذات هضم بشه و شکمت کوچیک بشه، اونوقت می تونی از تنه ی درخت بیرون بیایی.آخه گذشت زمان بعضی از مشکلات  را حل می کنه.نگران نباش، فقط حوصله داشته باش.» دم  قشنگ به حرفای زیرک خوب گوش داد.اون چاره ی دیگه ای نداشت، باید صبر می کرد تا غذاش هضم بشه و شکمش کوچیک بشه و اندازه ی اولش بشه و بتونه بیرون  بیاد. فقط دعا می کرد هیزم شکنا به این زودی برنگردند و اونو تو این وضعیت نبینند. خوشبختانه شکمش زود کوچیک شد و تونست از تنه ی درخت خارج بشه. اون دوتا پا داشت، دوتا هم قرض کرد و از اونجا فرار کرد و به لونه ش رفت و خوابید. از اون  روز به بعد، دم قشنگ دیگه بی احتیاطی نکرد و توی هر سوراخی وارد نشد و دست از شکم پرستی برداشت. آخه می ترسید بازم تو یه سوراخ گیرکنه و نتونه از اون بیرون بیاد!

 قصه ی ما به  سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید.

***************************************************

بچه های عزیز، امیدوارم از این قصه خوشتون اومده باشه. حالا مدادرنگیا و دفتر نقاشی تون رو بردارید و با توجه به  این قصه یه نقاشی بکشید.

نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

کفشهای دایی فرهاد چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389 23:23

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

قصه ی کفشدوزک ها یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388 23:7


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

داستان کودک:خاله بازی شنبه نوزدهم دی 1388 22:23


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

گردنبند گل گلی جمعه بیست و دوم آبان 1388 20:46


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

 

در ادامه ی معرفی آثار زنده یاد فردوس وزیری،امروز داستان نخودی را می خوانیم.در سایت ایرانک(بانک اطلاعات فرهنگ و ادبیات کودکان)،به نشانی : http://www.iranak.info/FA/DataBase/ItemShow.aspx?id=6308)

 در مورد خانم وزیری چنین آمده است:

وزيري، فردوس ، 1308- 1358 .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

قصه ی میمون کوچولو جمعه هشتم خرداد 1388 8:16

میمون کوچولو


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

روز شکوفه ها جمعه بیست و نهم شهریور 1387 0:5
روز شکوفه ها

محمد کوچولودلش می خواست به مدرسه برود، چون فکر می کرد آنجا می تواند درس بخواند تا وقتی بزرگ  شد،خلبان هواپیما بشود.سرانجام یک  روز پدر و مادرش به او خبر دادند که چند روز دیگرروزشکوفه ها،  یعنی روز کلاس اولیهاست و ..........


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

هدیه ای برای شهربانو شنبه بیست و نهم دی 1386 7:27

 

هدیه ی شهربانو

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود

شهربانو به تنهایی در یک خانه ی قدیمی زندگی می کرد.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

منتظر ماه مهر سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 6:52

منتظر ماه مهرمنتظر ماه مهر

فاطمه شش ساله است. امسال مي خواهد به مدرسه برود. مادرش او را در مدرسه اي كه خواهر بزرگش فريده درس مي خواند، ثبت نام كرده است. فريده به كلاس چهارم مي رود و به فاطمه قول داده كه توي مدرسه مواظبش باشد. فاطمه كوچولو مدرسه را خيلي دوست دارد. هر روز از مادرش مي پرسد: مدرسه كي باز ميشه................
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

نازی و جوجه اردک شنبه هفدهم شهریور 1386 7:26
[,جوجه اردك نازي

بابا و مامان نازي كوچولو كارمند بودند.آنهاهر روز نازي را به مهد كودك مي بردند و خودشان سر كار
 مي رفتند. مامان نازي هميشه خوراكيهاي خوشمزه توي كيفش مي گذاشت تا توي مهد بخورد و با دوستانش بازي كند..............


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

توپ علي كوچولو جمعه نهم شهریور 1386 7:41
 

 

 

توپ علي كوچولو

 

علي كوچولو يه توپ رنگارنگ داشت. توپش را خيلي دوست داشت. هر روز عصر بهانه
 مي گرفت و مي خواست بره تو كوچه بازي كنه ، ولي مادرش اجازه نمي داد و مي گفت: .....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

قصه ي موش كوچولو و مادرش دوشنبه یکم مرداد 1386 7:33

 

موش كوچولو و مامانش

يكي بود يكي نبود

موش كوچولو توي لونه پيش مادرش نشسته بود. مادرش داشت تندتند بافتني مي بافت.
حوصله ي موش كوچولو سر رفت. پاشد و يواشكي از لونه اومد بيرون.............

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

كفشهاي سوت سوتي رامين كوچولو پنجشنبه سی ام فروردین 1386 7:30

كفشهاي سوت سوتي

رامين خيلي كوچولو بود. تازه مي توانست دستش را به ديوار بگيرد و چند قدم بردارد. .......

 

         


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

قصه ي عمونوروز و بي بي گلبهار چهارشنبه یکم فروردین 1386 22:11

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود. پيرزني به اسم بي بي گلبهار، در آخرين روزهاي زمستان ، خانه ي كوچكش را از گرد و غبار پاك مي كرد، حياط را آب
مي پاشيد و جارو مي كرد . چندتا ماهي قرمزكوچولو داخل حوض آبي رنگ ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

پیرزن و کلاغ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 16:33

يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچ كس نبود.

يك روز كلاغ خسته اي به خانه ي پيرزني رفت تا در كنار باغچه ي كوچك او بنشيند و خستگي در كند.در باغچه سبزي خوردن كاشته بودند.كلاغ هوس كرد چند تا تربچه از زير خاك بيرون بكشد و بخورد. او سرگرم نوك زدن به خاكها بود كه پيرزن از اتاقش بيرون آمد و او را ديد.پيرزن وقتي متوجه شد كه كلاغ دارد خاكهاي باغچه را زير و رو مي كند،عصباني شد و لنگه كفشي را به طرفش پرتاب كرد.

لنگه كفش به بال كلاغ خورد و چندتا از پرهايش ريخت. كلاغ كه بااين كار پيرزن حسابي ترسيده بود، با وحشت به هوا پريد و روي پشت بام نشست. پيرزن هم به كنار باغچه اش آمد و همين كه ديد آسيبي به باغچه اش نرسيده خوشحال شد و نفس راحتي كشيد.بعد هم به كلاغ كه لب بام نشسته بود ، گفت: « اين دفعه ي آخرت باشد كه به باغچه ي من چپ نگاه مي كني. اين دفعه فقط چندتا از پرهايت را از دست دادي، اما دفعه ي بعد سرت را هم از دست خواهي داد.»

كلاغ كه كمي آرام شده بود، قار قاري كرد و گفت:«اي پيرزن، من كه كار بدي نكردم.گرسنه بودم و هوس كردم كه يك تربچه ي كوچولو بخورم.داشتم به خاكهاي باغچه نوك مي زدم كه تو غافلگيرم كردي و زدي پرهايم را ريختي.»

پيرزن جواب داد :«من دوست ندارم كسي بي اجازه به باغچه ي من دست بزند و تو اين كار را كردي. براي همين من ناراحت شدم و لنگه كفش برايت پرت كردم.»

كلاغ سرش را پايين انداخت و گفت:«اي پيرزن مهربان مرا ببخش. قول مي دهم كه ديگر از اين كارها نكنم و به چيزي كه مال من نيست،بي اجازه دست نزنم.»

پيرزن گفت:«من هم ترا مي بخشم و به يك عصرانه دعوتت مي كنم. بيا پايين تا به تو يك غذاي خوشمزه بدهم.»

كلاغ با خوشحالي قار قار كرد و دوباره به كنار باغچه پريد و ساكت و آرام منتظر پيرزن ماند.

پيرزن كمي نان و پنير و سبزي آورد و به كلاغ داد.كلاغ غذايش را خورد و از پيرزن تشكر كرد و به خانه اش برگشت.  

http://www.koodakaneh.com/Images/story/kalagh.jpg

 

نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |