![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
يكي بود يكي نبود ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:30 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 22:11 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
بچه های عزیزم شما خودتان برای این داستان یک اسم انتخاب کنید. آن روز وقتی سارا می خواست به مدرسه برود، مادرش دوتا اسکناس هزارتومانی به او داد و گفت:« ظهر که داری از مدرسه برمی گردی، ............. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم آذر 1386ساعت 22:53 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
يكي بود و يكي نبود ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 7:18 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 6:35 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
زخم زبان بچه هاي عزيزم آيا اين ضرب المثل را شنيده ايد: « زخم زبان از زخم شمشير بدتر است.» من در اين مورد يك داستان قديمي بلدم و آن را براي شما نقل مي كنم تا بدانيد چرا از قديم يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 6:39 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
يكي بود يكي نبود بچه هاي ميمونها در مدرسه ي جنگل درس مي خواندند. مدرسه ي آنها روي درخت ساخته شده بود. بچه ميمونها يك روز در ميان به مدرسه مي رفتند.............. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 7:32 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
فصل بهار وقتي مياد يادم ميفته به معاد يه روز سخت ، روز حساب يه روز پر از تب و تاب............. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 8:52 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
يك روز كودكي كه قرار بود متولد شود و به زمين برود ، پيش خدا رفت و گفت:« من در بهشت راحتم و كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم ؛ مرا به زمين نفرستيد ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 23:29 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم دی 1385ساعت 21:57 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 22:7 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 21:25 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
يك روز موش و گربه با هم مسابقه ي دو گذاشتند . دويدند و دويدند و موش از گربه جلو افتاد.گربه ي از خود راضي سعي كرد از موش جلو بيفتد . وقتي چند قدم از او جلو افتاد، با خودش گفت : راستي اگر برنده شدم بهترين جايزه برايم چه مي تواند باشد ؟ بعد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 23:18 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|