![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
به نام خدا پيمان شاه و ملكه يكي بود يكي نبودغير از خدا هيچ كس نبود در زمانهاي قديم ، پادشاه و ملكه اي بر كشوري حكومت مي كردند. ميهن سرسبز و آباد آنها در كنار دريا قرار داشت. هر روز كشتي هاي زيادي به بنادر بزرگ آن رفت و آمد مي كردند و بازرگاناني از كشورهاي همسايه براي داد و ستد به آنجا مي آمدند و باعث رونق بازار آن مي شدند. شاه و ملكه با هم پيمان بسته بودند كه تمام اوقات خود را صرف خدمت به مردم نمايند و از هيچ كوششي براي گرفتن حق ستمديدگان از ستمگران دريغ نكنند. مردم هم آنها را دوست داشتند و به پادشاه ، دادپرور و به ملكه، بانوي مهربان لقب داده بودند. هفته اي يك روز درهاي كاخ به روي همه ي مردم از فقير و غني و پير و جوان باز مي شد و كساني كه مشكلي داشتند ، مي توانستند بيايند و با شاه و ملكه سخن بگويند. ملكه بسيار زيبا بود. پوستي مانند برگ گل لطيف و چشماني درخشان و گيرا داشت. گيسوان بلندش همچون آبشاري از طلا روي شانه هايش مي ريخت و دندانهاي سفيدش به مرواريدهايي مي ماند كه درون صدفي گلي رنگ جاي گرفته باشد. ملكه در عين زيبايي بسيار دانا و مهربان بود ، شاه او را بسيار دوست مي داشت و هيچ كاري را بدون مشورت با او انجام نمي داد. ملكه نديمه اي داشت كه همصحبت اوقات فراغت او بود. نديمه سعي مي كرد كاري كند كه ملكه خسته و ناراحت نشود. براي همين مدام به گوشش مي خواند كه : « اي ملكه ي عزيز ، شما نبايد خودتان را به خاطر ديگران خسته كنيد. شما بايد فقط به فكر آسايش و آرامش خودتان و شاه باشيد.» ولي ملكه هربار لبخندي مي زد و مي گفت :« عيبي ندارد . من و شاه با هم پيمان بسته ايم كه تمام اوقاتمان را صرف رسيدگي به امور مردم نماييم . اگر خسته و ناراحت هم بشويم ، نبايد تعهدمان را فراموش كنيم .» روزي ملكه جلوي آينه نشسته بود و نديمه موهاي بلند او را شانه مي زد . در همان حال متوجه تارهاي سفيدي در لابلاي گيسوان ملكه شد. نديمه با وحشت داد زد:« آه ! بانوي من ! چه برسرتان آمده؟ چرا موهايتان سفيد شده است ؟» ملكه از اين حركت نديمه جاخورد. با نگراني سرش را جلو برد و موهايش را از نزديك در آينه ديد. آري ، چند تار موي سفيد ، لابلاي آبشار طلايي گيسوانش به چشم مي خورد. ملكه با اندوه آهي كشيد . مي ديد كه بهار جوانيش رو به خزان مي رود و از دست او كاري برنمي آيد. نديمه كه بانويش را متفكر و غمگين ديد ، قدمي پيش نهاد و باتملق گفت :« بانوي بزرگ ، من بارها عرض كرده بودم كه شما نبايد خودتان را خسته و درگير مشكلات مردم نماييد، زيرا بر جواني و زيباييتان تأثير سوء مي گذارد. اما شما به خاطر قلب رئوف و مهربانتان ، به حرفم گوش نكرديد و حالا مي بينيد كه نظر من درست بوده و رأفت و مهرباني شما باعث فرسودگي زودرستان گرديده است. پس بياييد و كمي هم به فكر خودتان باشيد. كمتر كار و بيشتر استراحت كنيد و كارها را به ديگران واگذاريد.حيف است كه زيبايي نديمه آنقدر گفت و گفت تا سخنانش در دل ملكه اثر كرد و تصميم گرفت بيشتر به خودش برسد و از آنچه موجب خستگي و ملالش مي شود ، دوري نمايد. از آن روز به بعد خودش را از امور جاري مملكت كنار كشيد و كارها را به اطرافيانش سپرد. شاه كه از اين طرز رفتار ملكه تعجب كرده بود ، مي خواست علت اين امر را از او بپرسد ، ولي هنگامي كه همسرش را شاداب و سرحال ديد ، دلش نيامد كه آرامش او را برهم بزند و به همين دليل چيزي نگفت و از آنجا كه هميشه در روزهايي كه مردم به كاخ مي آمدند ، ملكه در كنار او بود ، ديگر نخواست كه ديدارها را به تنهايي برگزار كند . به اين ترتيب درهاي كاخ به روي مردم بسته شد و ديگر كسي نتوانست با شاه و ملكه از نزديك سخن بگويد. ملكه نيز هر روز با نديمه و دوستانش دور هم جمع مي شدند ، مي گفتند و مي خنديدند و روز را با شادي به شب مي رساندند و كاري به احوال مردم نداشتند. نديمه خوانندگان و نوازندگان و بازيگران مشهور و چيره دست را به قصر مي آورد تا با رقص و آواز و نمايش ، موجب شادي و نشاط ملكه شوند. چند هفته گذشت. يك روز كه ملكه و دوستانش در باغ بزرگ قصر قدم مي زدند و از هواي تازه ي بهاري لذت مي بردند ، به نزديكي در ورودي قصر رسيدند. نگهبانان مسلح جلوي در ايستاده بودند و نگهباني مي دادند. ناگهان صداي ناله و فريادي توجه ملكه را به خود جلب كرد. ايستاد و گوش داد. صدا از پشت در مي آمد. نديمه كه ديد ملكه دارد به اين سرو صداها گوش مي دهد ، سعي كرد او را از آنجا دور كند . ولي ملكه سخت كنجكاو شده بود و مي خواست بداند چه كسي فرياد مي كشد و ناله مي كند. اين بود كه يكي از خدمتكارانش را فرستاد تا برود و ببيند اوضاع از چه قرار است. خدمتكار رفت و پس از آنكه برگشت ، ملكه فكري كرد و دستور داد اورا به حضورش بياورند. چند لحظه بعد زني آشفته حال و ملكه از او خواست تا مشكلش را بگويد. زن گفت : اي بانوي مهربان ، من بيوه زني فقيرم و فرزندانم خردسال هستند. در نزديكي بازار قديمي شهر ، خانه اي كوچك دارم. با كار كردن در زن گريه كنان ادامه داد:« امروز بعد از رفتن آنها ، بچه هايم را برداشتم و يك راست به در كاخ شما آمدم . ولي نگهبانان نگذاشتد وارد شوم. حالا كه در حضور شما هستم ، احساس مي كنم خداوند صدايم را به گوشتان رسانده تا وسيله ي نجاتم از اين مهلكه باشيد.» اشكهاي زن بر گونه هاي زردش مي ريخت و او را مظلومتر نشان مي داد. دستان پينه بسته اش مي لرزيد و دل هر بيننده اي را به درد مي آورد. دل ملكه هم با شنيدن سخنان و ديدن اشكهاي او به درد آمد و ناگهان به ياد تعهدش در برابر مردم افتاد. از خوش خجالت كشيد. زيرا فكر اين موضوع كه زني تنها در زحمت باشد و او در ناز و نعمت به سر ببرد ، آزارش مي داد. باخود گفت :« اين زن هم مثل من انسان است . زنده است و نفس مي كشد و با من زير يك آسمان و برروي يك زمين زندگي مي كند. پس چرا بايد بين ما اين همه تفاوت باشد ؟ آيا همه ي اينها به خاطر سرنوشت و بخت سياه اوست يا به خاطر گستاخي افراد زورگو و ستمگر؟» ملكه غمگين و عصباني بود . نديمه اش مي كوشيد اورا از آن زن دور كند ، اما ملكه به او توجهي نكرد . مأموراني را فرستاد تا همراه زن بروند و به كارش رسيدگي نمايند . بعد هم نزد پادشاه رفت و آنچه را كه ديده و شنيده بود ، برايش تعريف كرد. شاه كه ديد همسرش مثل هميشه مهربان است ، خوشحال شد و گفت :« وقتي تو خودت را از كارها كنار كشيدي ، خيلي تعجب كردم، چون از تو چنين انتظاري نداشتم . مي خواستم علتش را بپرسم . اما وقتي ديدم كه توشاداب و سرخوش هستي ، دلم نيامد آرامشت را برهم بزنم. همچنين دوست نداشتم به تنهايي با مردم ملاقات كنم .آخر تو توجه زيادي به مشكلات مردم نشان مي دادي و آنها بيش از هرچيزبه لطف و احسان تو اميد بسته بودند. حالا مي فهمم كه كناره گيري تو آنها را نااميد و زورگويان را گستاخ كرده است.» ملكه آهي كشيد و گفت:« افسوس كه گاهي افرادي كه دور و برما هستند و خودرا دوستدار ما با بستن درهاي كاخ برروي ستمديدگان و با سرگرم شدن به تفريح و خوشگذراني ، به عده اي فرصت طلب اجازه ي جسارت دادم. آنچنان كه به آزار بيوه زني فقير و تنها پرداختند. به راستي گناه هر بلايي كه به سر اين زن آورده اند ، به گردن من خواهد بود! » شاه از شنيدن سخنان همسرش شادمان شد و احساسات اورا ستايش كرد. آنها دوبار باهم پيمان بستند كه حامي ستمديدگان و دشمن ستمگران باشند و به حرفهاي آدمهاي چاپلوس گوش ندهند و برسر اين پيمان تا آخرين لحظه هاي عمرشان وفادار ماندند. پايان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 6:33 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
کودکان و نوجوانان عزیز می توانند در این وبلاگ قصه ها و داستانها و شعرهایی را که برای آنها نوشته ام بخوانند. مطالب متنوعی نیز برای بزرگسالان می نویسم . امیدوارم همه ی گروه های سنی بتوانند از مطالب این وبلاگ استفاده کنند . برای دریافت اطلاعات بیشتر درباره ی این وبلاگ به آرشیو، بخش (درباره ی ما )مراجعه نمایید. با آرزوی سلامتی و موفقیت برای همه ی شما: مهری طهماسبی |
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک حافظ شیرین سخن |
|
RSS
|