![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
خرگوشها و روباه يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود در ميان جنگل زيبايي ، شهري بود به نام شهر خرگوشها كه ساكنانش همگي خرگوش بودند.درگوشه اي از اين شهر، آقا خرگوشه و زن و بچه اش در خانه ي قشنگي زندگي آنوقت تيزپا با گوشهاي آويزان و چشمهاي گريان همراه خواهرانش به مدرسه مي رفت و تا مي توانست تنبلي مي كرد. يك روز كه بازهم با مامانش حرف مي زد و مي خواست به مدرسه نرود، روباهي كه يواشكي به شهر خرگوشها وارد شده بود و خودش را پشت خانه ي آنها پنهان كرده بود، حرفهاي شان را شنيد و فهميد كه تيزپا مدرسه را دوست ندارد. آن روز نمكي و قندي كه ديرشان شده بود، منتظر تيزپا نماندند و خودشان دويدند و رفتند ،اما تيزپا بعد از آنها از خانه خارج شد و به جاي رفتن به مدرسه، به سوي درختان انبوه جنگل رفت تا براي خودش بگردد و بازي كند. وقتي ميان جنگل رسيد، روباه كه او را تعقيب مي كرد، مقابلش ظاهر شد و سلام كرد. تيزپا ترسيد و خواست فرار كند كه روباه خنديد و گفت: «دوست كوچولوي من ، چرا فرار مي كني؟ من كاري با تو ندارم. من مي دانم كه تو مدرسه را دوست نداري .آمده ام به تو كمك كنم.» تيزپا با تعجب پرسيد: «تو از كجا مي داني كه من مدرسه را دوست ندارم؟» روباه جواب روباه خنديد و گفت: «شايد بعضي از روباهها از خرگوشها به عنوان غذا استفاده كنند ولي من يك روباه گياهخوار هستم و غذايم كاهو ، كلم ، هويج ، شلغم و انواع ديگر سبزيهاست. اگر به خانه ام بيايي مي بيني كه چه باغچه ي قشنگي دارم و چه سبزيهاي خوشمزه اي در آن تيزپا كه مي ديد روباه با او كاري ندارد و با مهرباني حرف مي زند، از حرفهاي او خوشش آمد.حرفهايش را باور كرد وهمراه او به لانه اش رفت. روباه راست مي گفت.او يك باغچه پر از هويج و انواع سبزيهاي خوشمزه داشت. خانه اش هم خيلي قشنگ بود. روباه او را به اما بچه ها، بشنويد از خانواده ي تيزپا؛ آنها وقتي ديدند كه تيزپا گم شده ، سخت نگران شدند. آقا و مامان خرگوش با برفي و نمكي و بقيه ي دوستانشان، همه جا را دنبال او گشتند، اما پيدايش نكردند. آمدند پيش خانم معلم تا او راهنماييشان كند. خانم معلم فكري كرد و گفت:« چند سال پيش گرگي كه خيلي گوشت خرگوش دوست داشت ، روباهي را وادار كرده بود تا خرگوشها را گول بزند و به لانه اش بكشاند و آنقدر خوراكي به آنها بدهد تا چاق و چله و پروار شوند . آنوقت روباه خرگوش چاق را به گرگ مي داد و گرگ هم در عوض به او مرغ و خروس مي داد. اين يك معامله بين روباه و گرگ بود. اما وقتي خرگوشها متوجه شدند، ديگر فريب آنها را نخوردند و گرگ و روباه به جاي ديگري رفتند. شايد بازهم برگشته باشند و تيزپا فريب خورده باشد. » يكي از بچه خرگوشها كه اسمش زرنگ بود، گفت: «من صبح زود كه داشتم مي آمدم، از پشت درختها پوزه ي يك حيوان راديدم اما ترسيدم و فرار كردم و به كسي هم چيزي نگفتم .» خانم معلم گفت:« شايد پوزه ي روباه را ديده اي و بهتر بود مي گفتي تا بيشتر مراقب باشيم. حالا هم بايد بگرديم و خانه ي روباه را پيدا كنيم و تيزپا را نجات بدهيم . راستي كدام يك از شما حس بويايي قويتري دارد؟» عمو فلفلي كه خرگوش پير و مهرباني بود، گفت: « حس بويايي من بسيار قويست. من بوي روباه را خوب مي شناسم. الان به شما مي گويم كه خانه اش كجاست. » عموفلفلي دماغش را تيز كرد و به راه افتاد. بقيه ي خرگوشها هم به دنبالش رفتند. اومي رفت و بومي كشيد . آنها تا آخر جنگل رفتند و سرانجام به خانه ي قشنگي رسيدند كه مال روباه بود. عموفلفلي ايستاد و به خانه اشاره كرد و گفت: «همينجاست. روباه در اين خانه است. تيزپا هم اينجاست.» مامان خرگوشه گفت :« بله، من هم بوي تيزپا را حس مي كنم، او هم در اين خانه است. » خانم معلم به آنها گفت: «بايد صبر كنيم تا روباه از خانه خارج شود و بعد به سراغ تيزپا برويم. »آقا خرگوشه گفت: «اما اگرتا آن موقع روباه بلايي به سر پسرم بياورد، من چه خاكي به سرم بريزم؟» خانم معلم گفت: « نگران نباش، او فقط به تيزپا غذا مي دهد تا چاق شود. » عموفلفلي مامان خرگوشه كه خيلي ناراحت به نظر مي رسيد گفت:« تو امروز كار زشتي كردي و دنبال روباه رفتي . بگو ببينم ، جريان چي بود و چطور شد كه با او رفتي؟» تيزپا گفت:« او مي دانست كه من حال مدرسه رفتن را ندارم، آمده بود تا كمكم كند. او مرا با خودش به خانه اش برد و به من خوراكي داد و مواظبم بود. اما شما آمديد و نگذاشتيد پيش او بمانم.» عمو فلفلي گفت:« پسرجان، تو نمي داني روباهي كه به خرگوش غذا مي دهد و از او پذيرايي مي كند، چه نقشه اي برايش دارد؟» خال خالي كه خرگوش جوان و باهوشي بود گفت:« شايد تيزپا يادش رفته كه مادرش چقدر زحمت مي كشد و هرروز چه سوپهاي خوشمزه اي درست مي كند. من هر وقت به ديدن خانم و آقاخرگوشه مي روم ،از آن سوپهاي خوشمزه مي خورم و لذت مي برم.» مادر تيزپا كه از تعريفهاي خال خالي خوشش آمده بود لبخندي زد و گفت:« ممنونم كه از دستپخت من تعريف كرديد، اما تيزپا كه قدر اين چيزها را نمي داند. او امروز نشان داد كه نه مدرسه را دوست دارد و نه خانواده اش را...» و با گفتن اين حرفها به گريه افتاد. خانم معلم گفت:« من هميشه دلم مي خواهد به شاگردانم خوب درس بدهم. مي خواهم وقتي بزرگ شدند، تمام چيزهايي را كه براي يك خرگوش لازم است بدانند. مي خواهم شاگردانم زرنگ و باهوش و شجاع و دانا باشند. دوست و دشمن خود را بشناسند و كاري نكنند كه باعث گرفتاري و درسر آنها بشود. اگر گاهي به آنها سخت مي گيرم ، نبايد ناراحت شوند و خيال كنند كه مي خواهم اذيتشان كنم. نه، قصد من آزار دادن آنها نيست، من يك آموزگارم و يك آموزگار همه ي شاگردانش را مثل فرزندانش دوست مي دارد. » تيزپا كه بعد از شنيدن حرفهاي ديگران كمي خجالت مي كشيد ، در حالي كه سرش را زير انداخته بود گفت:« من امروز كار اشتباهي كردم و بدون معطلي دنبال روباه كه دشمن ماست راه افتادم و با او به خانه اش رفتم و فكركردم كه او يك دوست واقعي است .اما حالا مي فهمم كه چه كار بدي كرده ام. مرا ببخشيد .ديگر تكرار نمي شود.» حرفهاي تيزپا كه تمام شد ،همه ي خرگوشها كف زدند و هورا كشيدند. بعد از آن خرگوشها قرار گذاشتند كه بيشتر مراقب باشند و اگر بوي حيوان ناشناسي را حس كردند، فوراً پنهان شوند و با هيچ غريبه اي حرف نزنند . چندتا نگهبان هم در اطراف مدرسه ايستادند تا اگر حيوان خطرناكي را در اطراف مدرسه مشاهده كردند، به خانم معلم خبر بدهند. عده اي هم يك پناهگاه زيرزميني ساختند تا در مواقع خطر به آن پناه ببرند و به دست دشمنان نيفتند. بلهبچه ها، خرگوشهاي زرنگ و دانا سالهاي سال با آرامش در كنار هم زندگي كردند و هيچ روباهي نتوانست آنها را گول بزند و به لانه ي گرگ ببرد. تيزپا هم پسر درسخواني شد و دست از تنبلي برداشت. از آن به بعد او بهترين دانش آموز مدرسه بود. وقتي بزرگ شد، خانم معلم از او خواست كه به جاي او در مدرسه كار كند. تيزپا هم قبول كرد و معلم جديد بچه خرگوشها شد. اما بشنويد از روباه ، اوبه سراغ دوستش ، آقا گرگه رفته بود تا به او بگويد كه يك خرگوش برايش شكار كرده وهمينكه خرگوش كوچولو چاق شود، آنرا برايش خواهد آورد. وقتي به خانه اش برگشت و تيزپا را نديد، خيلي ناراحت شد.باز هم پيش گرگ رفت و به او گرگ گفت:« ما چندسال پيش هم به اينجا آمده بوديم. خرگوشهاي اينجا خيلي زرنگ هستند و به اين سادگي فريب نمي خورند. بيا از اينجا به جاي ديگري برويم و خرگوشهايي را پيدا كنيم كه شكاركردنشان زحمتي نداشته باشد. من حال و حوصله ي دردسررا ندارم.» آنها رفتند و به سرزميني رسيدند كه خرگوشهاي زيادي در آن زندگي مي كردند. خرگوشهايي كه مدرسه و معلم نداشتند. بيسواد و نادان بودند و راحت به دام مي افتادند.در آنجا روباه خرگوشهاي چاق و چله را به گرگ مي داد و گرگ هم در عوض مرغ و خروسهاي چاق و خوشمزه به او ميداد. اين معامله ي گرگ و روباه سالها ادامه داشت، اما تيزپا و دوستانش هرگز به دام آنها نيفتادند. شما كه حتماً علتش را مي دانيد. مگرنه؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 7:34 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|