تبليغاتX
ترانه های کودکان - ای قوم به حج رفته.........
شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان

به نام خدا

 

ای قوم به حج رفته.........

 

 

مامان سفره  ی شام را توی آشپزخانه پهن کرد و صدا زد: بچه ها شام حاضره ... من و خواهرم کنار سفره نشستیم. بابا هم دستهایش را شست و آمد. بسم الله الرحمن الرحیم گفتیم و شروع به خوردن کردیم. سرسفره کسی نباید صحبت می کرد. این قانون  خانه ی ما بود. برای من که به پرحرفی عادت داشتم، خیلی سخت بود که ساکت بنشینم و فقط غذا بخورم. هنوز یکی دو لقمه بیشتر نخورده بودیم که تلفن زنگ زد . مادرم رفت  و گوشی را برداشت. بعد از سلام و احوالپرسی گفت: « مامان ، غیر ممکنه من کوتاه بیام ، اون قهر کرده خودش هم باید بیاد و آشتی کنه...» چند لحظه بعد هم گوشی را گذاشت و آمد. نشست و به شام خوردن ادامه داد. پدرم با سر اشاره ای کرد یعنی کی بود؟ مامان آهسته گفت: مادرم بود. بخور بعد بهت میگم چیکار داشت. شام را که خوردیم، من و خواهرم داو طلب شستن ظرفها شدیم. زود ظرفها را شستیم  تا مامان بگوید که مامان بزرگ چکار داشته که آن وقت شب زنگ زده است.

وقتی توی هال کنار مامان نشستیم ،او داشت به پدرم می گفت: «آبجی زهرا و شوهرش امسال به مکه مشرف میشن ، مامانم میگه برو خواهرت را ببین خوب نیست قهر باشید، انگار من قهر کردم که باید برم آشتی کنم. یادته شوهرخواهرم چه بلایی سرما آورد؟ حالا با همون پولها میخواد به مکه مشرف بشه! »

مامان خیلی ناراحت بود . از حرف زدنش فهمیدم که از دست خاله زهرا خیلی دلخوره. می دانستم که آنها سالهاست با هم ارتباط ندارند، اما هیچوقت دلیلش را نفهمیده بودم و حالا در پی فرصتی بودم تا از کار بزرگترها سر دربیاورم. گوشهایم را تیز کردم و با دقت به دهان مامان خیره شدم . بابا نگاهی به من و خواهرم کرد که چهار زانو و باادب کنار هم نشسته بودیم و خنده اش گرفت. رو به مامان کرد و گفت:« خانم ، ببین دوباره حرف اختلافات خانوادگی پیش آمد و سهراب و ستاره سراپاگوش ، منتظرند تا از قضیه سردرآرند.»

مامان شانه هایش را بالا انداخت و گفت:« به بچه ها ربطی نداره، اونا باید فکر درس و مشقشون باشن.» ستاره که این حرف بهش برخورده بود، با اعتراض گفت:« نه مامان ، چرا ربط نداره؟ ما هم عضو این خونه هستیم و حق داریم بدونیم چرا نباید با خاله زهرا رفت و آمد داشته باشیم. شما هربار که پرسیدیم ، یه بهونه آوردید و جواب ندادید. حالا من و سهراب دوازده سالمونه ، بهتره تا سراغ خاله جون نرفتیم و از خودش نپرسیدیم ، خودتون واسمون توضیح بدید.» من هم دنبال حرف ستاره  را گرفتم:« آره مامان ، آبجی ستاره راست میگه، بگو ببینیم چرا با خاله قهرکردی؟ »

پدرم خندید و گفت:« خانم ، تحویل بگیر ! دوقلوها منتظر پاسخ شما هستن.»

مامان به پشتی تکیه داد و به عکس خانوادگی روی دیوار اشاره کرد و گفت:« من و خواهرم و دوتا برادرم خیلی به هم علاقه داشتیم. این عکس از همون دوران به یادگار مونده. اون موقع هیچکدوم  از ما ازدواج نکرده بودیم و توی منزل پدری اوقات خوشی داشتیم. خاله زهرا که از همه بزرگتر بود، همینکه دیپلم گرفت با احمدآقا ازدواج کرد و به خونه ی بخت رفت. احمد آقا اول زندگی مشترک هیچ چی نداشت. خودش بود و یه دونه اتاق توی منزل پدرش. توی بازار شاگرد عموی فرش فروشش بود. کم کم یاد

گرفت پولهاشو نزول بده و زیادشون کنه...» حرف مامان به اینجا که رسید، من و ستاره با هم گفتیم: «نزول دیگه چیه؟»

مامان رو به پدرم کرد و گفت:« این دوتا وروجک منو وادار کردن تا پشت سر مردم غیبت کنم . خدا منو ببخشه اما مجبورم جریان را براشون توضیح بدم  تا دست از سر کچلم بردارن.» ستاره خودش را لوس کرد، سرش را روی شانه ی مامان گذاشت و گفت: موهای به این قشنگی دارین بعد میگید که سرتون کچله ؟ آخه واسه چی مامان جون؟»

 مامان خندید :« ای بابا ! حالا باید درمورد کچلی هم توضیح بدم، خب کجا بودیم؟»

گفتم:« نزول مامان، نزول یعنی چه؟» مامان جواب داد:« یعنی آدم پولی را به کسی قرض بده بعد مبلغ بیشتری از اون پس بگیره ،به اینکار ربا خواری هم میگن .البته قرض دادن کار خیلی خوبیه و توی دین اسلام هم سفارش شده که اگر یکی از آشنایان شما به پول نیاز داشت و شما پول داشتید، بهش قرض بدید چون قرض دادن به برادران مسلمان ، برکت مال را زیاد میکنه. اما احمدآقا پولش را قرض نمیداد تا برادران مسلمان را یاری کنه، قرض میداد تا ثروت خودش زیاد بشه. بالاخره ثروتش اونقدر زیاد شد که تونست خونه  و ماشین بخره  و وسایل خونه را هم  لوکس و امروزی کنه. وقتی من و پدرت ازدواج کردیم، احمدآقا و زهرا ، حسابی پولدار شده بودند. آبجی زهرا سرویسهای طلای گرون قیمت و لباسهای شیک می خرید و توی مهمونیها به همه ی زنها فخر می فروخت. اما این برای من مهم نبود. من و بابات توی خونه ی پدربزرگتون یه اتاق داشتیم و با هم زندگی می کردیم تا اینکه پدربزرگتون فوت شدو عموها و عمه ها اومدند و خونه را فروختند و هرکدوم سهم خودشون را برداشتند. ما هم مجبور شدیم بریم خونه اجاره کنیم. شما دوتا که به دنیا اومدین، دیگه صاحبخونه ها به راحتی به ما خونه اجاره نمیدادن این بود که به فکر خریدن خونه افتادیم...»

حرف مامان به اینجا که رسید از جا برخاست، روبه بابا کرد و گفت:« علی جان، بقیه ماجرا را تو واسشون بگو تا من یه چای دم کنم.» و به آشپزخانه رفت. بابا که درتمام این مدت ساکت نشسته بود و جدول روزنامه را حل می کرد،روزنامه را کنار گذاشت و گفت:« باشه ، بقیه شو من میگم » و ادامه داد:« اون روزها من مقداری  پول   داشتم وتوی بانک  مسکن  پس اندازشون کرده بودم تا وام بگیرم و خونه بخرم. پول من زیاد نبود. اتفاقاً یکی از دوستانم یه خونه ی قدیمی داشت و می خواست اونو بفروشه و بره شهر خودشون تا برای همیشه اونجا زندگی کنه. به من پیشنهاد کرد خونه را بخرم . خونه ی قدیمی باصفایی بود. مادرتون خیلی از اون خونه خوشش اومد.  اما بانک روی اون خونه وام نمی داد. می گفتن به خونه های قدیمی وام تعلق نمی گیره ، ولی مامان عاشق اون خونه شده بود. جریان را به خاله زهرا گفت و اون گفت که از احمدآقا برامون پول قرض می کنه. احمدآقا پیشنهاد کرد که خونه را شریکی بخریم، آخه ما فقط پول نصف خونه را داشتیم. قرار شد سند خونه نصفش به نام ما و نصفش به نام احمدآقا باشه به شرطی که ما تا وقتی نتونیم تمام پول خونه را جور کنیم، نصف اجاره ی خونه را به اضافه ی مقداری از پول اون نصفه ی خونه ،به احمدآقا بپردازیم. تمام قول و قرارها را گذاشتیم  و چندتا چک و سفته هم به احمدآقا دادیم تا هرماه پولی بهش بدیم و بعد از چندسال خونه مال ما بشه. بالاخره خونه را خریدیم و اسباب کشی کردیم . مامان خیلی خوشحال بود. می گفت باغچه ی کوچیک پر از گل و حوض آبی رنگ خونه را خیلی دوست داره . دلش می خواست وقتی شما دوتا بزرگ شدین، توی حیاط بازی کنید و راحت باشید. اما این خوشحالی زیاد طول نکشید. احمدآقا  چندماه بعد اومد و گفت به پولش احتیاج داره و باید هرچه

زودتر پول را بهش پس بدیم. هرچی من و مامان التماسش کردیم که یه کم مهلت بده ، قبول نکرد و تهدید کرد که از من شکایت می کنه و چکها و سفته ها را به اجرا میذاره. علت این کارشم این بود که قیمت زمین توی اون منطقه یک مرتبه زیاد شد و خونه ی قدیمی ارزش پیدا کرد. احمدآقا می خواست پولی را که قرار بود در مدت چندسال از ما پس بگیره، همون موقع بگیره و باهاش کارکنه و بیشترش کنه.خلاصه مجبور شدیم خونه را بفروشیم و  قراردادمونو به هم بزنیم . با پولی که داشتیم تونستیم این آپارتمان فسقلی را بخریم که نه حوض داره و نه حیاط داره و نه باغچه. از اون روز به بعد مامانت دیگه حاضر نشده  تو روی احمدآقا نگاه کنه و باهاش حرف بزنه. خاله زهرا هم که طرف شوهرشه با مامانت قهره . حالا هردوشون میخوان برن زیارت خانه ی خدا اما حاضر نیستن به سراغ ما بیان  و از رفتارشون معذرت بخوان و آشتی کنن. مادربزرگتون هم که خیلی هوای اونا رو داره به مامان گفته که اون به دیدن آبجی زهرا بره ؛ ولی مامان میگه مگه من سر خواهرم بازی درآوردم  که برم معذرت بخوام؟ تازه اون دوتا میخوان برن مکه باید از تمام کسانی که اونها رومی شناسن خداحافظی کنن و حلالیت بطلبن.» مامان که چای دم کرده بود ، آمد و کنارما نشست و گفت:« با این پولها مکه رفتن ثواب که نداره هیچ ، عقاب هم داره.»

 من و ستاره باهم گفتیم:« یعنی چه؟» مامان گفت:« مکه رفتن شرایط داره ، آدم باید خیلی پررو باشه که پول نزول بده یا کلاهبرداری کنه وبعد بخواد با این پولا حج بجا بیاره.»  ستاره گفت :« امروز توی کلاس ما  هم صحبت از مکه بود. خانوم معلم گفت:« حج در تمام عمر یه بار به هر مسلمونی واجب میشه و به کارهایی که در مدت زیارت خونه ی خدا انجام میدن، مناسک حج میگن. می گفت خدا خونه نداره و خدا همه جا هست . اما این خونه که توی شهر مکه است و بهش خانه ی کعبه میگن، واسه اینه که مسلمونا هرسال دورش جمع بشن و اتحاد و همبستگیشونو نشون بدن. توی این مدت هم یاد میگیرن که از گناه و اشتباه دوری کنن تا وقتی از حج برمیگردن، یه آدم دیگه ای شده باشن. یه آدم خداترس و پرهیزکار که گناه های قبلیشو تکرار نمی کنه.»

 مامان آهی کشید و گفت:« حضرت ابراهیم به خاطر رضای خدا حاضر شد پسر عزیزش اسماعیل را قربونی کنه اما خیلی از این آدمای تازه بدوران رسیده میرن مکه ،حاجی میشن و برمیگردن و هیچ تغییری نمیکنن. به قول شیخ سعدی :خر عیسی گرش به مکه برند  چون بیاید هنوز خر باشد.»

بابا استکان چای را برداشت ، جرعه ای نوشید و گفت: « عجب ضرب المثلی به کار بردی! » و خندید. ستاره گفت :« مامان جون منظورتون از تازه بدوران رسیده چیه؟» مامان استکان چای را توی سینی گذاشت و گفت:« منظورم اوناییه که تازه وضع مالیشون خوب شده و دیگه مشکلی از این لحاظ ندارن اما به جای اینکه یادشون باشه که  قبلاً چه وضعی داشتن و به خاطر شکر نعمتی که خدا بهشون داده ،دست دیگران را هم بگیرن، شروع به جمع کردن مال و انباشتن اون می کنن....» من یاد قارون افتادم و گفتم:«مثل قارون در زمان حضرت موسی.»مامان دستی به سرم کشید و گفت:« آفرین درست گفتی.» ستاره گفت:« مامان ، حالا خاله زهرا نمیاد از شما خداحافظی کنه و حلالی بگیره؟» مامان با خنده گفت:« حلالیت عزیزم ، یعنی باید به سراغ همه ی کسانی که باهاشون آشناست بره و از اونها بخواد که اگه از دستش ناراحتن ، فراموش کنن و اونو ببخشن. این میشه حلالیت طلبیدن.»

بابا چایش را خورد و گفت:« شنیدم خواهرت و احمدآقا چندبار دیگه هم به مکه رفتن اما اون حج عمره بوده نه حج واجب ، درسته؟»

مامان گفت:« بله درسته، احمدآقا وقتی خونه ی مشترک را فروختیم ، با پولش کار کرد و وضعش خیلی بهتر شد؛ سال بعد رفت مکه تا به مردم نشون بده که خیلی موءمنه. مادرم می گفت : «احمدآقا میگه عقل مردم به چشمشونه ،وقتی ببینن یکی میره  مکه و حاجی میشه ،  بیشتر بهش اعتماد می کنن ، راست می گفت. اون حالا یه دلاله که خونه های مردمو ارزون می خره و گرون می فروشه یا اینکه
خونه های کلنگی را می خره  و خراب می کنه و به جاش آپارتمان می سازه و می فروشه. اینجوریه که اون پولدار شده و ما فقیر موندیم. توی آپارتمان هفتاد متری با دوتا بچه ی دوقلو زندگی کردن خیلی سخته ، یاد اون خونه ی قدیمی به خیر ، اگه احمدآقا روی حرفش می ایستاد و بازی درنمی آورد، ما حالا اینجا نبودیم....»

بابا که دید چشمهای مامان داره پراشک میشه ، گفت:« خانوم، اینقدر فکر گذشته -ها را نکن تقصیر من بی عرضه است که بلدنیستم پولدار بشم و برات خونه بخرم و به حقوق چندرغاز دولت اکتفا کردم.» مامان سرش را تکون داد و گفت:« نه من از توگله ای ندارم ، تو اهل مال حرام خوردن نبودی و این برای من یه جور خوشبختیه. خودتو سرزنش نکن.»

صحبتها که به اینجا رسید، بابا دیوان غزلیات شمس را برداشت و گفت:« حالا بذارید یه غزل از مولانا  بخونم ببینیم نظر مولانا راجع به ادای فریضه ی حج چیه ..»

من و ستاره که شعر خواندن بابا را خیلی دوست داشتیم ، فوری موافقت کردیم و بابا با صدای گرمش اینطور خواند:

ای قوم به   حج رفته کجایید ؟ کجایید؟

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما درچه هوایید؟

گر صورت بی صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یکبار ازاین خانه براین بام برآیید

آن  خانه لطیف است ، نشانهاش بگفتید

از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته ی گل کو ، اگر آن باغ بدیدیت؟

یک گوهر جان کو ، اگر از بحر خدایید؟

با اینهمه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که برگنج شما پرده شمایید

 

شعر که تمام شد ، ستاره گفت:« باباجون ، یه کم معنیشو هم بگین.»

بابا گفت:« منظور مولانا اینه که خداوند همه جا هست و در تمام لحظه های زندگی در کنار بنده هاشه ؛ حالا اگر بعضیا تصور می کنن که خدا را فقط توی خانه ی کعبه و توی شهر مکه می تونن پیدا کنن ، اشتباه می کنن. آدمهایی که تمام فکر و ذکرشون چیزهای مادی و پول و ثروت و مقام باشه و هیچ کاری را واسه ی رضای خدای انجام ندن، نمی تونن به اون نزدیک بشن ،پس،رفتن به مکه فقط برای اونا یه دردسره یه کار بیخوده اگه قبلش خودشون رو از گناه و تزویر و ریا پاک نکرده باشن.»

مامان گفت:« من که گفتم سعدی چی گفته ، درست مثل حیوونی که اگه صدبار هم به مکه بره باز هم حیوونه و آدم نمی شه ...»

بابا گفت :« خانوم اینقده کینه ای نباش. میدونم راجع به خواهرت و شوهرش چی فکر می کنی اما دیگه گذشته ها گذشته اگه خواهرت زنگ زد و خداحافظی کرد، اونو ببخش و گذشته را فراموش کن . وقتی از مکه برگشتن، یه دسته گل می خریم و میریم دیدنشون و کدورتها فراموش میشه ؛ باشه ؟» و مامان با کمی تردید جواب داد: « باشه .»

 چند شب بعد تلفن دوباره زنگ زد. این بار من گوشی را برداشتم. مامان بزرگ بود و با مامانم کار داشت. آنها کمی با هم صحبت کردند و بعد مامان خبر داد که احمدآقا سکته کرده و توی بیمارستانه و مامان بزرگ خواسته بود که پدر و مادرم به دیدنش بروند. همان شب همه ی ما به منزل مامان بزرگ رفتیم. من و ستاره پیش مامان بزرگ ماندیم و پدر و مادرم به بیمارستان رفتند. ما مشغول نوشتن تکالیفمان شدیم تا آنها برگردند. ساعت ده شب آمدند و خبر دادند که خطر رفع شده و احمدآقا حالش بهتره. مامان بزرگ ازمادرپرسید: با آبجی حرف زدی؟ مامان گفت:« بله مگه میشد باهاش حرف نزنم؟ بیچاره بدجوری حالش گرفته بود. چندروز دیگه باید پرواز کنند اما با این وضع فکر می کنم خودش تنهایی مجبور بشه بره ، احمدآقا حالاحالاها باید استراحت کنه.» مامان بزرگ گفت:« آدما باید کینه ها را دور بریزن چون از آینده هیچکس خبرنداره. کار خوبی کردی که توی این موقعیت، همه چیزو فراموش کردی و به خواهرت دلداری دادی.»

روز بعد خاله زهرا به خانه ی ما آمد. مامان را بوسید و گفت:« منو ببخش ، من تو این مدت اصلاً به فکر تو نبودم .نمی دونستم توی همچین جای بدی زندگی می کنی . بهت حق میدم از دست من وشوهرم دلخور باشی. اگه احمد طمع نمی کرد و شما را وادار به فروش اون خونه نمی کرد، مجبور نمی شدی اینجا زندگی کنی.» مامان با  غرور شانه هایش   را بالا انداخت و گفت:«  اینجا اصلاًجا ی بدی نیست.درسته که کوچیکه اما من تو این خونه ی کوچیک دوتا بچه ی دسته گل بزرگ کردم .زیر دِین کسی هم نیستم ، کسی هم از ما دلخور نیست . »

 خاله سرش را زیر انداخت و گفت:« داری با کنایه حرف می زنی ، زینت جان.» مامان گفت :« قصدی نداشتم ، حرف دلمو زدم.»

خلاصه ، بیماری احمدآقا باعث شد که مامان و خاله آشتی کنند. خاله  حاضر نشد تنهایی به مکه برود و سفر آنها  عقب افتاد تا سال بعد. وقتی احمداقا از بیمارستان مرخص شد، همه با هم به دیدنش رفتیم. من وستاره برای اولین بار به خانه ی خاله رفتیم . خانه اش بزرگ و نوساز و مجلل بود. وسایل گرانبهای آن  چشم مارا خیره کرده بود. احمد آقاآدم خوش اخلاق و بذله گویی بود. با حرفهایش می خواست دل مامان و بابا را به دست بیاورد. نمی دانم چی گفتند که حرفها به اینجا رسید که اگر کسی به خاطر خدا از مکه رفتن منصرف شود و خرج سفر را به افراد محتاج بدهد ، خداوند پاداش بیشتری به او خواهد داد.ستاره که با دقت به حرفهای بزرگترها گوش می داد گفت:« من چندوقت پیش یک فیلم دیدم که توی اون فیلم، مردی می خواست به زیارت خانه ی خدا بره اما وقتی زن بیوه ای را دید که از شدت گرسنگی گوشت سگ می پخت تا شکم خودش و بچه هاشو سیر کنه ، از سفر حج منصرف شد و خرج سفرش را به اون زن و بچه های یتیمش داد تا اونها راحتتر زندگی کنن. اون وقت وقتی حاجیا از مکه اومدن گفتن که تمام مدت اون مرد نیکوکار رو دیدن که مشغول انجام مناسک حج بوده. معلوم شد خدا به خاطر کار خیری که اون مرد کرده ،فرشته ای را به شکل اون فرستاده تا حج به جا بیاره و اون مرد پاداش کار خوبش رو گرفت و فهمید که خداوند آدمهای نیکو کار رو بیشتر از آدمهای معمولی دوست داره.»

 وقتی ستاره حرف می زد،خاله و احمدآقا و پسر شان محمود،با دقت گوش می دادند و لبخند می زدند و سرشان را به علامت تأیید تکان می دادند. احمدآقا که از شیرین زبانی ستاره خیلی خوشش آمده بود گفت:« دخترم ، منم از همین الان می خوام آدم خوبی بشم و کار خوب بکنم. حالا که خدا عمر دوباره بهم داده ، باید از فرصت استفاده کنم و دست از کارهای گذشته ام بردارم. انشاالله که خدا از من هم راضی بشه.» باباگفت:« انشاالله.» و مامان حرفی نزد.

از آن روز به بعد مامان و خاله دیگر با هم قهر نیستند و به هم تلفن می زنند و حال همدیگر را می پرسند. این جریان باعث شد که من در مسابقه ی انشا نویسی با موضوع مراسم حج ، برنده شوم. چون درباره ی حج در خانه ی ما زیاد صحبت شد و به معلومات من افزوده گشت و توانستم یک انشای کامل و قشنگ بنویسم و جایزه راببرم. حالا هم منتظرم ببینم احمدآقا چگونه می خواهد یک آدم نیکوکار بشود.آن وقت اگر مسابقه ای با موضوع افراد فداکار دادند، شایدبازهم من برنده شوم؛ انشاالله.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 21:8  توسط مهری طهماسبی دهکردی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد

پیوندهای روزانه
نیمکت
موزیک و ترانه
چیستان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
شعر
داستان
مناسبتها
درباره ی ما
نمایشنامه
خاطره
ضرب المثل
برای بزرگترها
داستان حیوانات
افسانه
داستانهای منظوم
مطالب علمی
داستان نوجوانان
داستان کودک
پیوندها
فرهنگ معين و فرهنگ دهخدا
هوانوردي
كامپيوتر و سرگرمي
ايليا
هنر معلمي
كودكانه هاي بهار
مهدايران(ليلا ربيعي)
آموزش زبان انگليسي
مدرسه ي ام البنين
سيب سبز(مريم زندي)
كودكانه
قديمي ترين سايت كتاب ايران
آموزش عربي و نمونه سؤالات
داستانهاي ايراني
اولين سايت كودكان
روانشناسی کودک
نوشته های نویسنده کوچک
تازه هاي ادبي
ادبيات كودك و نوجوان(اصلان قزللو)
ادبيات كودك و نوجوان(مهدي محمدي)
كودكان و نوجوانان طرفدار .....
نشر رويش( ناشر كتابهاي.....
ایستگاه پرستاری
مهدكودك ستارگان
سایت تخصصی پی سی ران
ماه مهر (شهرستان آران)
دیباچه
ترانه خلقت
كلاس 4
لزیرک
آموزش ابتدایی.....1
آموزش ابتدایی.....2
مهد طوطیا
دندانپزشکی امروز
سایت کتاب ایران
پرتال اصفهان
آمادگی جسمانی و ایروبیک
نوشته.......
آموزش و پرورش اصفهان
نیلوفرانه
عجایب باستانشناسی
نشریه فیروزه
دانيال كوچولو
تصاوير حيوانات
آموزگار
بانک وبلاگهای آموزشی کشور
روانشناسي به زبان ساده
ايليا خدابخش(ترانه سرا)
وسعت ايران
خانه ي دوم
كودكانه
دكترپورقربان
روانشناسي و مشاوره
فانتزي
مجلات رشد
سايت نو نهال
عمو پورنگ
با كودكي هام
البرز رزم آوا
خانه نقد
پهلوان خورشيد
باباجون شيرازي
وبلاگ آموزشي
معرفي كتاب كودك
طنزطنز
وبلاگي براي دخترم
جزيره ي دانش
آقابابك
 

 RSS

مديريت وبلاگ
مهري طهماسبي دهكردي