تبليغاتX
ترانه های کودکان - دوستی خاله خرسه
شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان

خرس

دوستی خاله خرسه

 

( با نگاهی به مثنوی مولوی)

مادر در آشپزخانه غذا می پخت و سارا در اتاق با خواهر کوچکش ستاره، بازی می کرد. ستاره چهار دست و پا دور اتاق می گشت و هرچیزی را که می دید، در دهانش می گذاشت. سارا یک تکه نان به ستاره داد تا بخورد و اسباب بازیها و چیزهای دیگر را به دهان نبرد. ستاره نان را درهانش گذاشت و با لثه های بی دندانش ، آن را جوید و خواست  ببلعد که نان در گلویش گیر کرد و به سرفه افتاد. طوری سرفه می کرد که نزدیک بود خفه شود. مادر از آشپزخانه بیرون دوید سارا، ستاره را بغل کرد و با دست به پشتش زد تا نان را از گلویش خارج کند. مادر هم با عجله تکه های نان را از دهان ستاره بیرون کشید و به سارا گفت:« زود باش یک لیوان آب بیاور.»سارا آب آورد و مادر کمی آب به ستاره خوراند. حال ستاره کم کم جا آمد و توانست راحت نفس بکشد اما ترسیده بود و گریه می کرد. مادر او را نوازش کرد و ستاره آرام شد. مادر به سارا گفت:« چرا به بچه نان دادی؟ او که دندان ندارد تا نان بخورد. ممکن بود خفه شود.» سارا که خیلی ناراحت شده بود گفت:« من می خواستم او چیز دیگری را به دهان نبرد. می خواستم سرش با نان گرم شود .» مادر خندید و گفت:« دخترم ، تو می خواستی به خواهرت محبت کنی اما این محبت تو به دوستی خاله خرسه شبیه است.» سارا که به قصه ها علاقه ی زیادی داشت، فوراً پرسید:« دوستی خاله خرسه یعنی چه؟ این هم یک قصه است؟» مادر جواب داد:« بله این داستان یک ضرب المثل است که بین مردم به دوستی خاله خرسه مشهور است.» سارا گفت:« شما قصه اش را بلدید؟» مادر گفت:« بله اما به شرطی برایت تعریف می کنم که کمکم کنی تا ستاره را بخوابانم و بعد هم به آشپزخانه بیایی و سیب زمینی ها را پوست بکنی تا من هم قصه را بگویم.» سارا قبول کرد. وقتی ستاره در گهواره اش به خواب رفت، سارا به آَشپزخانه رفت و در کارها به مادر کمک کرد. مادر همانطور که غذا می پخت ، شروع کرد به تعریف داستان دوستی خاله خرسه:« یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. روزی روزگاری مرد جوان و شجاعی از جنگلی می گذشت که صدایی به گوشش رسید. به طرف صدا رفت. مار بزرگی را دید که داشت خرسی را می بلعید. خرس بیچاره زورش به مار نمی رسید. پاهایش در دهان مار گیر کرده بودند و مارمی خواست تمام بدن او را به داخل شکمش بکشد. مرد شجاع با دیدن این منظره دلش به حال خرس سوخت. شمشیرش را کشید و به مار حمله کرد. مار را کشت و خرس را نجات داد. خرس که شجاعت و دلسوزی مرد جوان را دیده بود، خیلی از او خوشش آمد. دنبالش راه افتاد و هرجا که مرد می رفت ، خرس هم به دنبالش می رفت. اخلاق یک سگ دست آموز را پیدا کرده بود. به حرف مرد جوان گوش می داد و مواظب او بود. مرد جوان به طرف شهرشان به راه افتاد. مدتی راه رفت تا اینکه خسته شد ، زیر درختی نشست تا غذایی بخورد و خستگی درکند . رهگذری از آن راه عبور می کرد. او مردی دانا و اهل تفکر و تعقل بود.وقتی دید که خرس سر مرد را روی سینه اش گذاشته و با پنجه های پشم آلودش او را نوازش می کند، تعجب کرد. به مرد جوان سلام کرد و گفت:« ای برادر ، خرس را باآدمیزاد چه کار؟نمی ترسی این خرس آسیبی به تو بزند؟» مرد خیال کرد که رهگذر به او حسودی می کند. این بود که با ناراحتی جواب داد:« می بینی که آزارم نمی دهد. او حیوانی مهربان و حق شناس است. چون از دست آن مار خطرناک نجاتش داده ام،می خواهد محبتم را جبران کند.» رهگذر با لبخند گفت:« تو مرد شجاعی هستی. اما این حیوان با وجود تمام صفات خوبی که دارد، یک موجود بی عقل و وحشی است. او نمی تواند مثل یک انسان فکر کند. او را به جنگل بفرست و بگذار زندگی طبیعی خودش را  داشته باشد. پیش از آنکه زیاد به تو عادت کند، رهایش کن و بیا با هم به شهر برویم.»

مرد جوان که از دوستی باخرس دچار غرور شده بود، از حرفهای رهگذر خوشش نیامد. با لحنی سرد و بی تفاوت به او گفت:« تو اگر می ترسی راهت را بگیر و برو و کاری به من و دوست پشمالویم نداشته باش.» رهگذر سرش را تکان داد وگفت:« من تو را نصیحت کردم اما گوش نکردی . من تکلیف خودم را انجام دادم و دیگر کاری ندارم. خود دانی.» و خداحافظی کرد و رفت.

بعد از رفتن او مرد جوان که خیلی خسته بود ، خواست کمی بخوابد. همانجا زیر درخت دراز کشید و خوابید. خرس بالای سرش نشست و مواظب بود تا مگسها روی او ننشینند و آزارش ندهند. اما یک مگس سمج مرتب می آمد و روی صورت مردمی نشست. مرد از خواب می پرید و او را دور می کرد اما مگس دوباره می آمد و اذیت می کرد. خرس چندبار مگس را پراند اما مگس دست بردار نبود. خرس عصبانی شد.دنبال چیزی گشت تا با آن مگس را بزند و دور کند. چشمش به یک سنگ بزرگ افتاد. آن را برداشت و با شدت روی مگس زد. مگس روی صورت مرد جوان نشسته بود و سنگ به جای آنکه مگس را بپراند، صورت جوان را خرد کرد. مرد جوان همانجا مرد و خرس وقتی دید او دیگر حرکت نمی کند، رهایش کرد و به جنگل بازگشت. از آن روز به بعد این حکایت در بین مردم ضرب المثل شده است. وقتی کسی برای ابراز محبت، از روی نادانی کاری می کند که انسان را به دردسر می اندازد، می گویند دوستیش دوستی خاله خرسه است.»

 مادر قصه را تمام کرد. سارا گفت:« مادرجان چند نمونه از دوستی خاله خرسه را برایم بگو.» مادر گفت:« مثلاً اگر مادری تمام کارهای بچه اش را اجام دهد و اجازه ندهد که بچه خودکفا باربیاید ، یا خواهرو برادر بزرگتر، تکالیف مدرسه ی خواهر و برادران کوچکتر را بنویسند ، یا پدری به جای تربیت صحیح فرزندانش ، آنها را کاملاً آزاد بگذارد تا هرکاری که دلشان خواست بکنند، یا اگر کودکی اشتباهی کرد، بزرگترها به جای دادن تذکر و  راهنمایی او، به بهانه ی اینکه بچه است و نباید چیزی به او گفت ، راهنماییش نکنند و هزاران نمونه ی دیگر که اگر دقت کنی خودت خواهی دید.اینها همه آدم را به یاد دوستی خاله خرسه می اندازد. خرس در این داستان نمونه ی آدمهای نادان و بی فکری است که باعث دردسر می شوند. به قول نظامی:

دشمن دانا که غم جان بود              بهتر از آن دوست که نادان بود

دوستی با افراد نادان و نفهم، آنقدر ضرر دارد که نظامی ترجیح می دهد دشمن دانا داشته باشد اما دوست نادان نداشته باشد.»

آن روز سارا یک داستان و یک ضرب المثل جدید یاد آموخت و تصمیم گرفت هرگز با کسانی که نادانند ، دوست نشود و به هیچکس از روی نادانی و بی اطلاعی محبت نکند.

 داستان دوستی خاله خرسه را شاعر محبوب کشورمان، مولوی در دفتر دوم مثنوی نقل کرده است. خلاصه ی این داستان را از زبان مولانا هم بخوانید:

 

اژدهایی خرس را درمی کشید

شیرمردی رفت و فریادش رسید

خرس هم از اژدها چون وارهید

وان کرم زان مرد مردانه بدید

چون سگ اصحاب کهف آن خرس زار

شد  ملازم در پی آن  بردبار

آن مسلمان سرنهاد از خستگی

خرس حارس گشته از دلبستگی

آن یکی بگذشت و گفتش حال چیست

ای برادر مر ترا این خرس کیست؟

قصه واگفت و حدیث اژدها

گفت بر خرسی منه دل ابلها

دوستی ابله بتر از دشمنیست

او به هر حیله که دانی راندنیست

گفت والله از حسودی گفت این

ورنه خرسی چه نگری؟ این مهربین

گفت مهر ابلهان عشوه ده است

این حسودیّ من از مهرش به است

هی بیا با من، بران این خرس را

خرس را مگزین ، مهل همجنس را

گفت رو ، رو کارخود کن ای حسود

گفت کارم این بُد و بختت نبود

من کم از خرسی نباشم ای شریف

ترک او کن تا منت باشم حریف

این همه گفت و به گوشش درنرفت

بدگمانی مرد را سدّیست زفت

دست او بگرفت و دست از وی کشید

گفت رفتم، چون نه ای یار رشید

آن مسلمان ترک ابله کرد و تفت

زیر لب لاحول گویان بازرفت

شخص خفت و خرس می راندش مگس

وز ستیز آمد مگس زو باز پس

چندبارش راند از روی جوان

آن مگس زو باز می آمد دوان

خشمگین شد با مگس خرس و برفت

برگرفت از کوه سنگی سخت زفت

برگرفت آن آسیاسنگ و بزد

بر مگس تا آن مگس واپس خزد

سنگ روی خفته را خشخاش کرد

این مثل بر جمله عالم فاش کرد

مهر اَبله مهر خرس آمد یقین

کین او مهرست و مهر اوست کین

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 7:49  توسط مهری طهماسبی دهکردی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد

پیوندهای روزانه
نیمکت
موزیک و ترانه
چیستان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
شعر
داستان
مناسبتها
درباره ی ما
نمایشنامه
خاطره
ضرب المثل
برای بزرگترها
داستان حیوانات
افسانه
داستانهای منظوم
مطالب علمی
داستان نوجوانان
داستان کودک
پیوندها
فرهنگ معين و فرهنگ دهخدا
هوانوردي
كامپيوتر و سرگرمي
ايليا
هنر معلمي
كودكانه هاي بهار
مهدايران(ليلا ربيعي)
آموزش زبان انگليسي
مدرسه ي ام البنين
سيب سبز(مريم زندي)
كودكانه
قديمي ترين سايت كتاب ايران
آموزش عربي و نمونه سؤالات
داستانهاي ايراني
اولين سايت كودكان
روانشناسی کودک
نوشته های نویسنده کوچک
تازه هاي ادبي
ادبيات كودك و نوجوان(اصلان قزللو)
ادبيات كودك و نوجوان(مهدي محمدي)
كودكان و نوجوانان طرفدار .....
نشر رويش( ناشر كتابهاي.....
ایستگاه پرستاری
مهدكودك ستارگان
سایت تخصصی پی سی ران
ماه مهر (شهرستان آران)
دیباچه
ترانه خلقت
كلاس 4
لزیرک
آموزش ابتدایی.....1
آموزش ابتدایی.....2
مهد طوطیا
دندانپزشکی امروز
سایت کتاب ایران
پرتال اصفهان
آمادگی جسمانی و ایروبیک
نوشته.......
آموزش و پرورش اصفهان
نیلوفرانه
عجایب باستانشناسی
نشریه فیروزه
دانيال كوچولو
تصاوير حيوانات
آموزگار
بانک وبلاگهای آموزشی کشور
روانشناسي به زبان ساده
ايليا خدابخش(ترانه سرا)
وسعت ايران
خانه ي دوم
كودكانه
دكترپورقربان
روانشناسي و مشاوره
فانتزي
مجلات رشد
سايت نو نهال
عمو پورنگ
با كودكي هام
البرز رزم آوا
خانه نقد
پهلوان خورشيد
باباجون شيرازي
وبلاگ آموزشي
معرفي كتاب كودك
طنزطنز
وبلاگي براي دخترم
جزيره ي دانش
آقابابك
 

 RSS

مديريت وبلاگ
مهري طهماسبي دهكردي