![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
یک مامان جدید (داستانی برای بزرگترها) آرش خیلی کوچولو بود. سه سال بیشتر نداشت. هر روزصبح که از خواب پا می شد، منتظر می ماند تا مامانش بیاید و او را به دستشویی ببرد، دست و رویش را بشوید و به او غذا بدهد. ولی مامان بیشتر روزها وقت این کارها را نداشت ؛ چون مشغول بگومگو و دعوا با بابای آرش بود. آرش وقتی صدای بلند بابا و گریه های مامان را اما آرش معنای حرفهای مامانش را نمی فهمید. همینکه شکمش سیر می شد، می رفت سراغ اسباب بازیهایش و تا وقتی گرسنه و تشنه نمی شد، با آنها بازی می کرد و زیاد دوروبر مامان نمی آمد چون ممکن بود مامان ِ عصبانی ، سرش داد بکشد و حتی کتکش بزند. یک روز صبح که از خواب بیدار شد، صدای مامان و بابا از همیشه بلندتر بود. تازه صدای شکستن ظرفهای توی آشپزخانه هم می آمد. آرش اول گریه کرد و بعد هم شلوارش خیس شد و با همان وضع به گریه کردن ادامه داد. از سروصدای مامان و بابا به وحشت افتاده بود.سرش را مثل وقتیکه ناراحت می شدو قهر میکرد ،روی زمین گذاشت. می لرزید و می ترسید سرش را بلند کند. بالاخره سر و صداها تمام شد،مامان آمد بلندش کرد و شلوارش را عوض کرد اما صبحانه اش را نداد؛با چشم گریان مانتو شلوار و روسری پوشید و دست آرش را گرفت و او را از خانه بیرون برد. سوار تاکسی شدند و جلوی خانه ی مادربزرگ پیاده شدند. مامان زنگ زد و وقتی مادربزرگ از پشت آیفون پرسید کیه؟ مامان جواب داد:« نوه تونو آوردم بیاین تحویل بگیرین .... » چنددقیقه ی بعد مادربزرگ هراسان و باعجله آمد جلوی در و مامان با گریه به او گفت:« دیگه طاقت ندارم. ما نمی تونیم باهم بسازیم. آرش را به شما مادربزرگ با دهان باز به عروسش که با عجله می رفت و از آنها دور می شد ،خیره مانده بود. آرش وقتی دید مامان دارد می رود، هول برش داشت و ترسید که مادربزرگ هم او را بگذارد و برود . به مادربزرگ چسبید و دستهای او را گرفت و با بغض گفت:«مامان جون منو ببر توی خونه ،گشنمه.» مادربزرگ با شنیدن صدای لرزان آرش به خود آمد. روی زمین نشست، اشکهای او را پاک کرد ، صورتش را بوسید و بغلش کرد و برای آخرین بار نگاهی به عروسش انداخت که داشت سوار تاکسی می شد. چند دقیقه بعد آرش توی آشپزخانه نشسته بود و مامان جون داشت برایش تخم مرغ آب پز می کرد. چشمهای مادربزرگ نمناك بودند و حرف نمی زد. آرش نگاهش می کرد و او نگاهش را از آرش می دزدید. وقتی مامان جون تخم مرغ پخته را زیر آب سرد گرفت و آن را شکست و پوسته اش را جدا کرد وتوی بشقاب ریخت و نمک زد، شکم آرش حسابی به قاروقور افتاده بود. تخم مرغ را با اشتها خورد و سیر شد. راه افتاد و توی همه ی اتاقها سرک کشید. دنبال عمه مهتاب و بابابزرگ می گشت که مامان جون صدایش زد:« آرش جان بیا ،عمه و باباجون خونه نیستند، بیا پیش خودم.» آرش برگشت توی آشپزخانه . مامان جون داشت برنج پاک می کرد . آرش رفت سراغ کابینتها ، در آنها را باز می کرد و به ظروف داخل آنها نگاه می کرد. خوب که تماشا کرد، چندتا کفگیر و ملاقه برداشت و رفت گوشه ی آشپزخانه نشست و مشغول بازی با آنها شد. مامان جون همانطور که برنجها را می شست ، نگاهش می کرد و لبخند تلخی بر لب داشت. اذان ظهر را که می دادند ، بابابزرگ آمد. او کارمند بازنشسته ای بود که در یک شرکت خصوصی کاری نیمه وقت داشت. صبح زود می رفت و صلاة ظهر به خانه برمی گشت. آرش با دیدن او انگار بال درآورد. دوید و خودش را در آغوش او انداخت. بابابزرگ او را بوسید و گفت:« به به ، چه عجب از اینورا!؟ خوش اومدی خونه ی ما.» مامان جون از آشپزخانه بیرون آمد. سلام کرد و گفت:« فکر می کنم یه مدّت طولانی مهمون ما باشه. امروز آرزو پریشون و ناراحت اومد دادش دست من و رفت.» بابابزرگ سرش را تکان داد و آهسته گفت:« انتظارشو داشتم. آرزو و محمود هیچ وقت با هم کنار نمیان؛ آرزو بلندپروازه ، می خواد بره خارج زندگی کنه ، اما محمود اهل این حرفا نیست.» و آه بلندی کشید. آرش برای بابا بزرگ شیرین زبانی کرد. صورت زبر بابابزرگ را بوسید و روی شانه های او سوار شد و با هم بازی کردند. دیگر به فکر مامان آرزو و بابا محمود نبود. اصلاً وقتی بچه ای یک مامان جون و یک بابابزرگ مهربون داره که دل به دلش می دهند و به رویش می خندند و مواظبش هستند تا بهش خوش بگذره، دیگه یک پدر اخمو و کم حوصله و یک مادر عصبانی و غرغرو که هی سرِ آدم داد می کشه ، چه اهمیتی برایش دارند؟ تازه عمه هم که از دانشگاه برگرده دیگه نورعلی نوره!میشن سه تا آدم بزرگ و عاقل در خدمت یک آدم کوچولوی طرد شده از سوی مامان. آن روز آرش کوچولو سرگرم بازی بود و نفهمید که بزرگترهای آن خانه چی گفتند و شنیدند. گاهی یاد مامان و گاهی یاد بابا می افتاد ؛ اما وقتی عمه مهتاب یا بابابزرگ و مامان جون قربان صدقه اش می رفتند، از فکرشان بیرون می آمد. شب که شد، بابامحمود هم آمد. غمگین و گرفته بود. آرش را بوسید و روی زانویش نشاند اما زیاد حرف نزد. بقیه هم کاری به کارش نداشتند. چند روز گذشت. آرش در خانه ی مامان جون جا خوش کرده بود. مامان آرزو دیگر به سراغش نیامد. بابا محمود هم شبهامی آمد، شامش را می خورد و می رفت.آرش دلش نمی خواست به خانه ی خودشان برگردد. گاهی دلش می خواست مامان آرزو را ببیند . از مامان جون سراغش را می گرفت و مامان جون با اندوه نگاهی به چهره ی او می انداخت ومی گفت:« مامان رفته بیرون، کار داره، تو را پیش من گذاشته تا مواظبت باشم.حالا برو بازی کن.» و آرش هم می رفت و بازی می کرد. در خانه ی مامان جون، همه با او مهربان بودند. اگر بعضی از شبها جایش را خیس می کرد، مامان جون دعوا نمی کرد. فقط می گفت: «بازم که بارون توی جات اومده کوچولو، اما عیبی نداره الان می برمت حمام تمیز و طاهر میشی.» و آرش را به حمام می برد و می شست و تمیز و خوشبو ازحمام بیرون می فرستاد. یک روز جمعه عمه مهتاب از صبح زود مشغول کاربود. اتاق پذیرایی را با کاغذهای رنگی تزیین کرد. کیک خامه ای درست کرد و مامان جون هم ناهار مفصلی پخت. بابابزرگ هم آرش را به حمام برد و لباس نو تنش کرد. بابامحمود هم آمد. عمه مهناز وشوهرش همراه دخترکوچولویشان آمدند. آرش دختر کوچولوی عمه را خیلی دوست داشت. اسم دخترک عاطفه بود. وقتی به خانه ی مامان جون می آمد، با آرش ،خانه را روی سرشان می گذاشتند و سیر ِدلشان بازی می کردند. آرش و عاطفه عمه مهتاب کیک قشنگی را که پخته بود روی میز گذاشت. بابامحمود و عمه مهتاب و عمه مهناز و مامان جون و بابابزرگ هرکدام یک بسته ی کادو پیچ شده روی میز گذاشتند. عمه مهتاب چهارتا شمع کوچولو روی کیک قرار داد و آرش را پشت میز روبروی کیک نشاند و به ساعت دیواری نگاه کرد. همه توی اتاق جمع بودند اما به نظر می رسید که منتظر کسی هستند. سرانجام صدای زنگ در بلند شد. مهتاب باعجله به سوی آیفون رفت و با خوشحالی به کسی که زنگ زده بود گفت:«آزاده خانم،بفرمایید تو...» بعد هم با عجله به حیاط رفت و با زن جوانی که بسته ی بزرگی در دست داشت وارد اتاق پذیرایی شد. زن جوان با همه سلام و احوالپرسی کرد. آرش و عاطفه را بوسید و بسته اش را کنار بقیه ی بسته ها گذاشت. مهناز نواری روی ضبط گذاشت و آهنگ تولدت مبارک توی اتاق پیچید. همه دست می زدند و عاطفه می رقصید . مهتاب شمعها را روشن کرد و بلند گفت:« توجه کنید، امروز آرش کوچولوی ما چهارساله میشه. به افتخارش دست بزنید تا شمعها را خاموش کنه.» صدای دست زدن که بلند شد، آرش به اشاره ی عمه مهتاب شمعها رافوت کرد و این بار صدای دست زدن بلندتر به گوش رسید. آرش به کمک عمه مهتاب کیک را برید وعمه مهناز برای همه،توی بشقابها کیک گذاشت و پذیرایی کرد. بعد نوبت بازکردن هدایا شد. اول کادوی مامان جون را باز کردند. یک دست بلوز و شلوار آبی رنگ هدیه ی او بود. بابابزرگ برایش کامیون خریده بود. بابامحمود یک ماشین آتش نشانی که آژیر می کشید. عمه مهناز یک ماشین پلیس کنترلی که راه می رفت و درهایش باز می شدند و راننده اش تیراندازی می کرد. مهتاب یک میمون پشمالوی قهوه ای رنگ با صورت خندان و موزی دردست. آزاده خانم ،دوست عمه مهتاب ، یک جعبه پر از مکعبهای رنگی آورده بود که با آنها می شد چیزهای قشنگی درست کرد. هدیه ی آزاده خانم بیشتر از هدایای دیگر توجه آرش را به خود جلب کرد. مهتاب به او یاد داد که از همه به خاطر هدایا تشکر کند و او با زبان کودکانه می گفت:« ممنونم ، مرسی، دستتون درد نکنه.» باز کردن هدایا که تمام شد، آرش و عاطفه مشغول بازی شدند. بزرگترها هم دور هم نشستند و چای و میوه و شیرینی خوردند و با هم حرف زدند. عمه مهتاب با دوستش آزاده نزدیک آرش نشستند و بازی او را نگاه کردند. آرش با مکعبها خانه ای می ساخت و عاطفه به میمون پشمالو ور میرفت، موز را در دهانش فرو می کرد و می گفت:« بخور دیگه ، خوشمزه اس ...» مهتاب آهسته با آزاده صحبت می کرد:« از روزی که قهر كرده اصلاً به سراغ این بچه نیومده . گفته که دلش نمی خواد بچه داشته باشه. حق طلاق هم با خودش بود و راحت جداشد. رفته خارج ؛ بیشتر فامیلاش اونجا هستند. تمام مشکلش با برادرم سرِ ِخارج رفتن بود. برادرم نمی تونست بره . نه سرمایه ای داشت که برداره و بره و نه تخصصی که به درد اونجا بخوره. اما آرزو این چیزها سرش نمی شد. می خواست بره که موفق شد و رفت . حالا داداشم مونده با این بچه که الان یک ساله که با ما زندگی می کنه و به نظر میاد راضی باشه . هیچ وقت بهونه ی مامان و باباشونمی گیره. بچه ی آرومیه. همین که شکمش سیر میشه میره سراغ اسباب بازیاش . بازی می کنه تا خسته و گرسنه اش بشه .اونوقت مامانم غذاش میده و اون دوباره بازی میکنه تا خوابش ببره. دلم خیلی واسش می سوزه. یه جورایی مثل بچه یتیم می مونه. دلم می خواد با برادرم آشنا بشی بلکه مهرتون به دل هم بیفته و یه خونواده تشکیل بدین....» آزاده آهی کشید و گفت:« اگه من صاحب یه پسر کوچولو مثل آرش شده بودم، شوهرم هیچ وقت با من متارکه نمی کرد. خدا نمی خواد که من بچه دار بشم اما من بچه ها را دوست دارم. برای تمام بچه ها ارزش قائلم.توی مهد کودک با جون و دل به بچه ها خدمت می کنم. حالا هم به زمان احتیاج دارم. باید فکرکنم.الان نمی تونم جواب بدم.» مهتاب با لبخند گفت:« باشه ، روی حرفام فکرکن. من ترتیبی میدم تا تو با محمود بیشتر آشنا بشی. اون مرد خوبیه. به زنش احترام می ذاشت و خونواده شو دوست داشت اما زنش از جنس ما نبود.به شوهر و بچه و خونه داری بی علاقه بود و زندگی توی یه کشور خارجی رو ترجیح میداد. حالا هم رفته و پیغام داده که از بچه اش خوب مراقبت کنیم. گفته هیچ علاقه ای به نگهداری اون نداره و هیچ وقت هم به سراغش نخواهد اومد.» مهمانی آن روز با خوردن ناهار ادامه یافت. بعد از ناهار، آرش ،بابامحمود و آزاده خانم وعمه ها را دید که توی اتاق پذیرایی روبروی هم نشسته بودند و گفتگو می کردند. چند روز بعد عمه مهتاب بلوز و شلواری را که مامان جون به آرش هدیه داده بود ، تن آرش کرد. دست و رویش را شست و همراه بابامحمود به پارک رفتند. آزاده خانم هم آمد. آرش با عمه مهتاب توی پارک به سراغ تاب و سرسره رفت و بابا و آزاده روی نیمکتی نشستند و حرف زدند. این برنامه چند بار دیگر هم تکرار شد تا اینکه یک روزعمه مهتاب به آرش گفت:« از فردا باید بری مهدکودک. آزاده خانم هم توی اون مهد کودکه، اون شعرای قشنگ یادت میده. با بچه ها بازی می کنی؛نقاشی میکشی و کاردستی درست می کنی...» آرش معصومانه پرسيد:« پس مامان جون چی؟ اون با من میاد مهد کودک؟» عمه او را بوسید و گفت:« نه عزیزم اون نمیاد ، آخه دیگه پیر شده و توی مهد راهش نمیدن. مهد کودک جای بچه هاست.فردا میری اونجا رو می بینی، حتماً خوشت میاد.» فردای آن روز عمه مهتاب آرش را زود بیدارکرد. مامان جون صبحانه اش را داد ،دست و صورتش را شست و لباس تمیزی تنش کرد .بابامحمود هم آمد و او را به مهد کودک برد و به دست آزاده خانم سپرد و رفت. آرش اول می خواست غریبی کند. کمی بغض کرد و با بچه های شلوغ و شیطانی که با کنجکاوی نگاهش می کردند و به لباسش دست می زدند و می گفتند:« بیا بریم بازی....» حرف نمی زد. اما وقتی آزاده خانم با مهربانی با او حرف زد و او را به بقیه معرفی کرد و بچه ها هم او را با خودشان به کلاس بردند و مشغول بازی شدند، دیگر غریبی نکرد. حالا تنها نبود. دوستان زیادی دوروبرش بودند و می خواستند با او حرف بزنند و بازی کنند. تازه آزاده خانم به او خیلی توجه می کرد و همین باعث می شد که او احساس آرامش و امنیت نماید.ظهر بابامحمود آمد و او را به خانه ی مامان جون برد. آرش با خوشحالی از آزاده خانم و بچه ها حرف می زد. بابامحمود ازاو پرسید:« دلت میخواد هرروز بری مهد کودک؟» و آرش سرش را محکم تکان داد، یعنی البته که دلم می خواد. آن شب بعد از مدتها آرش همراه پدرش به خانه ی خودشان برگشت و در رختخواب خودش خوابید. صبح با صدای پدرش بیدارشد. دوتایی با هم صبحانه خوردند و بابامحمود او را به مهدکودک رساند. این برنامه چندروز پشت سرهم تکرار شد. یک روز آرش به پدرش گفت:« حوصله ام سرمیره کسی توی خونه نیست باهام بازی کنه. منو ببر پیش مامان جون .» و بابامحمود گفت:« مامان جون پاهاش درد می کنه باید استراحت کنه. بابابزرگ هم وقتی از سرِکار برمیگرده خسته است و حوصله ی تو رو نداره. عمه مهتاب هم درس داره ، میره دانشگاه و باید درس بخونه.اگه بخوای بری اونجا مزاحمشون می شی. » آرش با ناراحتي گفت:« اما من توی خونه تنهایی خسته میشم.» بابامحمود او را روی زانویش نشاند، صورتش را بوسید و گفت:« من و تو باید واسه خودون یه فکری بکنیم. میخوای برات یه مامان بیارم؟» آرش با تعجب به پدرش نگاه کرد. نمی دانست چه جوابی بدهد، فقط نگاه کرد و جواب نداد. پدرش همانطور که او را نوازش می کرد گفت:« آزاده خانم رو دوست داری؟ دلت میخواد بیادخونه مون و با ما زندگی کنه؟» آرش اسم آزاده را که شنیداز جا پرید و داد زد:«آره ،خاله آزاده خوبه ،مهربونه ،شعر یادم میده. واسمون قصه میگه دوسش دارم .» بابامحمود نفس راحتی کشید و گفت:« چندروزِ دیگه میاد اینجا پیش ما و میشه مامان آزاده ی خودت؛ قبوله؟» و آرش با خوشحالی جواب داد:« بله ، قبوله.» چند روز بعد در خانه ی آنها بروبیایی برپا بود. عمه ها و مامان جون و بابابزرگ و چندتا از مربیهای مهدکودک و چندتا آدم غریبه در خانه ی آنها جمع شدند. شیرینی و میوه خوردند. دست زدند و رقصیدند و آزاده خانم با لباس سفید سر سفره ی قشنگی که یک آینه ی بزرگ و یک مشت چیزهای قشنگ دیگر توی آن بود،در کنار بابامحمود نشست . آرش هم رفت کنارش نشست و آزاده خانم او را روی زانویش نشاند.آن وقت آقایی که دفتر بزرگی دستش بود ، چیزهایی را خواندوآزاده خانم گفت بله ؛آرش هم بی اختیار تکرار کرد:بله. مهمانها خندیدند و دست زدند و صلوات فرستادند. بعد هم همه شیرینی خوردند و به آزاده خانم و بابامحمود کادو دادند و تبریک گفتند و رفتند. آن شب آرش در کنار بابامحمود و آزاده خانم شام خورد و بعد از شام با کمک آزاده مسواک زد و وقتی می خواست بخوابد ، آزاده خانم برایش قصه گفت و او به خواب رفت. فردای آن روز دست در دست آزاده به مهد کودک رفت و به همه گفت که خاله آزاده مامان او شده و اسمش مامان آزاده است.بچه ها وقتی دیدند او خاله آزاده را مامان آزاده صدا می زند، حسودیشان شد و آنها هم او را مامان آزاده صدا کردند. حالا آرش به کلاس آمادگی می رود. او یک مامان جدید دارد و داردمامان آرزو را فراموش می کند. آرش شبی درخواب دید که زنی دستش را دردست گرفته ومی خواهد از عرض خیابان عبور کند. به وسط خیابان که رسیدند،زن دست او را رها کرد و به سرعت دور شد. آرش ترسید و خواست گریه کند که زن دیگری پیدا شد و دستش را گرفت و او را از خیابان ردکرد.آرش به زن نگاه کرد و دید او مامان آزاده است که با مهربانی نگاهش می کند. نفس راحتی کشید و بیدارشد و دیگر خواب بد ندید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 6:52 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|