![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
يك روز گربه ي چاق و شكموي قصه ي ما، روي پشت بام خانه اي لم داده بود و استراحت مي كرد كه ازداخل حياط آن خانه ، صداي جيك جيك گنجشك ها را شنيد. دهانش آب افتاد و هوس كرد خوراك گنجشك ميل نمايد. از جايش برخاست و پاورچين پاورچين لب بام آمد و به حياط سرك كشيد. گنجشكها داشتند خرده نانهايي را كه خانم خانه برايشان ريخته بود، مي خوردند.آنچنان سرگرم خوردن بودند كه متوجه نشدند گربه كمين كرده و دارد به آنها نزديك مي شود. وقتي گربه ي چاق و شكمو پشت سر اولين گنجشك رسيد، ناگهان در اتاق باز شد و خانم خانه بيرون آمد. از صداي در، همه ي گنجشكها ترسيدند و پريدند و گربه در اجراي نقشه اش ناكام ماند. تازه وقتي چشم خانم خانه به او افتاد، دادزد: پيشته ، پيشته ، برو گنجشكها را اذيت نكن!!! و گربه كه ترسيده بود پا به فرار گذاشت.در حين فرار با خودش مي گفت: « نفرين به صدايي كه بي موقع بلند شود.» |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم دی 1385ساعت 20:24 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|