تبليغاتX
ترانه های کودکان - قصه ي باز و كبوتر
شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان

به نام خدا

قصه ي باز و كبوتر

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود

خانم و آقاي كبوتر پسر كوچولوي ناز قشنگي داشتند. پسر كوچولو با صداي قشنگش بغ بغو مي كرد و آواز مي خواند؛ براي همين اسمش را گذاشته بودند بغ بغو. خانم و آقاي كبوتر به بغ بغو پرواز كردن ياد داده بودند و او همراه آنها از لانه بيرون مي پريد و در آسمان آبي چرخ مي زد و پرواز مي كرد ؛ اما حاضر نبود با جوجه كبوترهاي هم سن و سالش دوست شود. پدرومادرش به او مي گفتند:« بغ بغو جان برو با بچه ها بازي كن اگه توي لونه بموني حوصله ات سر ميره ها...» بغ بغو مي گفت:« نه ، همه ي جوجه كبوترا ترسو هستند. تا چشمشون به يك پرنده ي بزرگ ميفته در ميرن توي لونه قايم مي شن. من دلم مي خواد با يك
|پرنده ي قوي دوست بشم ؛ مثلاً با يك باز شكاري كه خيلي تند پرواز مي كنه و از هيچكس هم نمي ترسه..» آنوقت مامان و باباش با ترس و لرز مي گفتند:« اي واي! نكنه همچين كاري بكني ها! بازها دشمن ماهستند. اونها اگه ما را بگيرند، با چنگالهاي برّنده شون ما را مي كشند و بعد با منقارهاي قويِّ خودشون ،تكه تكه مون مي كنند و مي خورنمون. آخه غذاي اصلي بازها پرنده هاي درحال پرواز و جانوراي كوچولوي روي زمينه.»

ولي گوش بغ بغو به اين حرفها بدهكار نبود و پي فرصتي مي گشت تا با يك بازشكاري دوست شود. يك روز بعداز ظهر كه با با و مامانش توي لانه خوابيده بودند، يواشكي از لانه بيرون پريد و به آسمان نگاه كرد. هوا صاف و آفتابي بود ويك باز شكاري در حالي كه خرگوشي را به منقار گرفته بود داشت به سوي لانه اش مي رفت. بغ بغو به دنبال او راه افتاد. باز به لانه اش رسيد و خرگوش را تكه تكه كرد و به جوجه هايش غذا داد. بغ بغو نزديك لانه نشست و به او نگاه كرد. چشم باز به او افتاد.فرياد زد:«آهاي جوجه كبوتر ، اينجا چي مي خواي؟ مگه نمي دوني اگه دستم بهت برسه يه لقمه ي چپت مي كنم؟» بغ بغو با ترس و لرز گفت:« سلام خانم باز شكاري، من از شما خيلي خوشم مياد. شما شجاع و نترس هستيد و تمام حيوونا و پرنده ها از شمامي ترسند . من اينجا اومدم تا با بچه هاي شما دوست بشم و باهاشون بازي كنم.البته اگه شما اجازه بدين..»

ناگهان فكري به خاطر باز رسيد. با خودش گفت:« اين كبوتر نادان  را الان نمي خورم. بايد اجازه بدهم مدتي با جوجه هايم بازي كند، بعد به جوجه ها ياد مي دهم تا او را شكار كنند و بخورند.» براي همين لبخندي زد و گفت:« به به! چه كبوتر زرنگي!ازتو خوشم اومده، واسه ي همين اجازه ميدم هر روز بيايي و با بچه هام بازي كني. حالا بيا يه كم جلوي لونه ي من چرخ بزن و پرواز كن تا بچه ها تو را ببينند.»

بغ بغو با خوشحالي جلوي لانه ي باز پرواز كرد. چندتا چرخ قشنگ زد و جوجه هاي باز به او خنديدند. بعد هم خداحافظي كرد و به لانه ي خودشان برگشت و به پدر و مادرش هم چيزي از اين ماجرا نگفت. از آن روز به بعد وقتي بابا و مامانش خواب بودند، به ديدن باز و جوجه هايش مي رفت و با جوجه ها بازي مي كرد.يك روز وقتي به لانه ي باز رسيد، صداي گفتگوي او را با جوجه هايش شنيد. باز مي گفت:« بچه ها  شما ديگه بزرگ شديد و بايد پرواز كردن را ياد بگيريد.امروز پرواز يادتون ميدم. فردا وقتي بغ بغو اومد، بايد بهش حمله كنيد و شكارش كنيد . اون اولين طعمه ي شماست. بعدش بايد همه ي پرنده هاي كوچيك در حال پرواز را شكار كنيد و بخوريد تا كاملاً قوي بشيد. فهميديد؟» و جوجه ها يك صدا جواب دادند:« بله ، فهميديم.» تن بغ بغو به لرزه افتاد و فهميد كه با پاي خودش در دام افتاده است. آهسته برگشت و فرار كرد و به لانه پيش پدر و مادرش رفت.آنها وقتي تن لرزان بغ بغو را ديدند، شروع كردن به پرس و جو:« چي شده ؟ چرا مي لرزي؟ از چي ترسيدي؟...» بغ بغو كمي كه حالش جا آمد ، تمام ماجرا را براي آنها تعريف كرد.وقتي پدر و مادرش ماجرا را شنيدند ، دهانشان از تعجب بازماند. مامانش گفت:« بچه جون چطوري جرأت كردي بري سراغ باز؟ باز دشمن كبوتره، تو نترسيدي خوراك باز بشي؟ » و باباش داد زد:« آخه بچه چرا تو اينقدر بيفكري؟ چرا بي اجازه ي من و مادرت به سراغ باز شكاري رفتي؟ شانس آوردي كه هنوز زنده اي . اگه باز نمي خواست از تو به عنوان طعمه استفاده كنه، حالا تو شكمش بودي.» و مامانش گفت:« آره از قديم گفته اند: كبوتر با كبوتر باز با باز ، كند همجنس با همجنس پرواز. همه بايد در انتخاب دوست دقت كنند.دوست خوب نعمته. واي به حال كسي كه دوست و دشمن خودش را نشناسه.»

خلاصه، مامان و بابا كبوتر ،كلّي  بغ بغو را نصيحت كردند . بغ بغو هم قول داد كه ازآن به بعد هر كاري را با مشورت پدر و مادرش انجام بدهد و بدون فكر و با عجله دست به كاري نزند.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 23:14  توسط مهری طهماسبی دهکردی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد

پیوندهای روزانه
نیمکت
موزیک و ترانه
چیستان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
شعر
داستان
مناسبتها
درباره ی ما
نمایشنامه
خاطره
ضرب المثل
برای بزرگترها
داستان حیوانات
افسانه
داستانهای منظوم
مطالب علمی
داستان نوجوانان
داستان کودک
پیوندها
فرهنگ معين و فرهنگ دهخدا
هوانوردي
كامپيوتر و سرگرمي
ايليا
هنر معلمي
كودكانه هاي بهار
مهدايران(ليلا ربيعي)
آموزش زبان انگليسي
مدرسه ي ام البنين
سيب سبز(مريم زندي)
كودكانه
قديمي ترين سايت كتاب ايران
آموزش عربي و نمونه سؤالات
داستانهاي ايراني
اولين سايت كودكان
روانشناسی کودک
نوشته های نویسنده کوچک
تازه هاي ادبي
ادبيات كودك و نوجوان(اصلان قزللو)
ادبيات كودك و نوجوان(مهدي محمدي)
كودكان و نوجوانان طرفدار .....
نشر رويش( ناشر كتابهاي.....
ایستگاه پرستاری
مهدكودك ستارگان
سایت تخصصی پی سی ران
ماه مهر (شهرستان آران)
دیباچه
ترانه خلقت
كلاس 4
لزیرک
آموزش ابتدایی.....1
آموزش ابتدایی.....2
مهد طوطیا
دندانپزشکی امروز
سایت کتاب ایران
پرتال اصفهان
آمادگی جسمانی و ایروبیک
نوشته.......
آموزش و پرورش اصفهان
نیلوفرانه
عجایب باستانشناسی
نشریه فیروزه
دانيال كوچولو
تصاوير حيوانات
آموزگار
بانک وبلاگهای آموزشی کشور
روانشناسي به زبان ساده
ايليا خدابخش(ترانه سرا)
وسعت ايران
خانه ي دوم
كودكانه
دكترپورقربان
روانشناسي و مشاوره
فانتزي
مجلات رشد
سايت نو نهال
عمو پورنگ
با كودكي هام
البرز رزم آوا
خانه نقد
پهلوان خورشيد
باباجون شيرازي
وبلاگ آموزشي
معرفي كتاب كودك
طنزطنز
 

 RSS

مديريت وبلاگ
مهري طهماسبي دهكردي