![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
حامد پدربزرگ راخيلي دوست داشت.پدربزرگ در خانه ي پسرش يعني دايي حامد زندگي مي كرد. حامد هرهفته همراه پدر و مادرش به خانه ي دايي مي رفت تا پدربزرگ را ببيند و با او حرف بزند.پدربزرگ بيمار بود و نمي توانست از خانه بيرون برود،براي همين ببيشتر وقتها فرزندان و نوه ها به او سر مي زدند و حالش را مي پرسيدند. روزجمعه بود. پدر و مادر و حامد به ديدن پدربزگ رفتند. پدربزرگ در رختخوابش دراز كشيده بود و حال خوشي نداشت. اما وقتي حامد و پدر و مادرش را ديد، خيلي خوشحال شد.بلند شدو نشست و سعي كرد خودش را سرحال نشان بدهد.پس از سلام و احوالپرسي حامد را كنارش نشاند و برايش چندتا لطيفه تعريف كرد. حامد از لطيفه ها خوشش آمد و خنديد. بعد از آن پدربزرگ گفت:« حالا چندتا نصيحت هم از من پيرمرد بشنو. ببين پسرم، سعي كن هميشه خوش اخلاق و مهربان و خنده رو باشي.كارهاي خوب را ياد بگير و با آدمهاي خوب دوست باش. اما اگر كسي را ديدي كه كار بدي مي كند، اولاً به او تذكر بده و از آن كار منعش كن؛ ثانياً خودت هم آن كاربد را تكرار نكن. اين هم يادت باشد كه خداي بزرگ در همه جا هست و تو را در حال انجام هر كاري كه باشي، مي بيند پس هميشه كارخوب بكن تاخدا از تو راضي باشد.» پدربزرگ اين حرفها را زد و چون خسته بود، استراحت كرد. حامد هم رفت تا با پسر دايي بازي كند. حرفهاي پدربزرگ خيلي به دلش نشسته بود و از اينكه مي ديد پدر بزرگ با او حرف زده و نصيحتش كرده، خوشحال بود. چند هفته بعد پدربزرگ از دنيا رفت. مرگ او، حامد و خانواده اش راغمگين كرد.آنها از اينكه مي ديدند پدربزرگ ديگر ميانشان نيست، خيلي غصه مي خوردند،اما چاره اي نبود. بايد راضي به رضاي خدا مي بودند و بس. يك روز حامد سوار سرويس مدرسه بود و داشت به مدرسه مي رفت. بچه ها سروصدا مي كردند و خوراكي مي خوردند و آشغالها را كف ميني بوس مي ريختند. راننده داد زد: آهاي بچه ها!ماشين را كثيف نكنيد ، آشغالها را بيرون بريزيد. حامد صداي راننده را شنيد وياد حرفهاي پدر بزرگ افتاد كه گفته بود اگر ديدي كسي كار بدي مي كند، از آن كار منعش كن. خودت هم آن كار راتكرار نكن. بچه ها داشتند شيشه ي ميني بوس را باز مي كردند تا آشغالها را بيرون بريزند كه حامد از جا برخاست و گفت:« صبر كنيد بچه ها، آشغالها را در خيابان نريزيد.» محسن گفت : «مگر نشنيدي آقاي راننده چي گفت؟» حامد گفت :« شنيدم، اما آقاي راننده فقط مي خواهد ميني بوس تميز باشد. به فكر تميزي كوچه و خيابان كه نيست.» علي گفت:« حامدجان ، تو غصه ي كوچه و خيابان رانخور رفتگرها جارو مي كنند...» حامد گفت:« اين را مي دانم، اما آشغال ريختن در خيابان كار درستي نيست. محيط زيست كثيف و آلوده و كار رفتگرها هم زياد مي شود. حالا چه كسي يك كيسه نايلون خالي به من مي دهد؟» فرزاد گفت: من و از كيفش يك كيسه نايلوني درآورد و به حامد داد. حامد آشغالها را جمع كرد و در كيسه ريخت و آن را نگه داشت تا به مدرسه رسيدند، آنوقت كيسه را در سطل زباله انداخت. بچه ها از اين كار او خوششان آمد، راننده ي سرويس هم به او گفت :« آفرين پسرخوب ! تو امروز در س خوبي به من و بقيه دادي . همه ي ما فهميديم كه كوچه و خيابان را هم بايد مثل خانه هايمان، تميز نگه داريم.» حامد لبخندي زد و چيزي نگفت. او خوشحال بود كه به نصيحت پدربزرگ مرحومش عمل كرده و مانع يك كاربد شده و در عوض كاردرستي را به ديگران ياد داده است. مهمتر از همه اين كه مطمئن بود خداي بزرگ هم اورا در حال انجام اين كار ديده و از او راضي است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم دی 1385ساعت 21:57 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
کودکان و نوجوانان عزیز می توانند در این وبلاگ قصه ها و داستانها و شعرهایی را که برای آنها نوشته ام بخوانند. مطالب متنوعی نیز برای بزرگسالان می نویسم . امیدوارم همه ی گروه های سنی بتوانند از مطالب این وبلاگ استفاده کنند . برای دریافت اطلاعات بیشتر درباره ی این وبلاگ به آرشیو، بخش (درباره ی ما )مراجعه نمایید. با آرزوی سلامتی و موفقیت برای همه ی شما: مهری طهماسبی |
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک حافظ شیرین سخن |
|
RSS
|