![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچكس نبود يك روز خانم خرگوشه با پسر كوچولوي تپل مپلش برفك، رفتند مزرعه و مقداري هويج از خاك بيرون آوردند، در سبد ريختند و به لانه آوردند. برفك كه كاملاً سير بود ، گفت:« چشم، مامان» بعد هم رفت تا با دوستانش بازي كند. ساعتي بعد دوست خانم خرگوشه كه هميشه يك جفت گوشواره ي نقره اي به گوشهاي درازش مي آويخت و اسمش هم گوش نقره بود ، به ديدنش آمد. خانم خرگوشه خيلي خوشحال شد، رفت و هويجي راكه در سبد باقي مانده بود ، آورد و روي ميز جلوي گوش نقره گذاشت و به او تعارف كرد :« بفرماييد ، ميل كنيد.» گوش نقره تشكر كرد ولي به هويج دست نزد و شروع كرد به حرف زدن با خانم خرگوشه. مدتي گذشت و دو خرگوش همچنان سرگرم صحبت بودند. برفك كه از بازي كردن ، خسته شده بود ، به لانه برگشت و به گوش نقره سلام كرد. گوش نقره جواب سلامش را داد،اورا بوسيد و كنار خودش نشاند. برفك نشست و چشمش افتاد به هويج . خيلي دلش مي خواست آن را بخورد ولي مادرش آن را جلوي مهمان گذاشته بود و برفك مي دانست كه نبايد به آن دست بزند. خانم خرگوشه همانطور كه با گوش نقره حرف مي زد و مي خنديد، يكبار ديگر هم تعارف كرد: «بفرماييد ، هويجتان را ميل كنيد.» گوش نقره گفت:« ممنونم ، چشم الان مي خورم.» اما بازهم به هويج دست نزد. برفك كه منتظر بود ببيند گوش نقره كي هويج را مي خورد،به تقليد از مادرش تعارف كرد:« بفرماييد، چرا هويج نمي خوريد؟» و گوش نقره باخنده گفت:« مي خورم عزيزم، مي خورم.» اما بازهم به هويج دست نزد و به حرف زدن ادامه داد.برفك كه با ديدن هويج دهانش آب افتاده بود ، دوباره گفت:« هويج نمي خوريد؟» گوش نقره گفت: « مي خورم عزيزم مي خورم.» ولي بازهم به هويج دست نزد.برفك كه ديد گوش نقره هويج را برنمي دارد،گفت:« حالا كه نخورديد خودم مي خورمش....» و بدون معطلي هويج را برداشت و شروع كرد به جويدن و خوردن آن.خانم خرگوشه از اين كار او خيلي ناراحت شد ولي چون مهمان داشتند ، چيزي نگفت. گوش نقره هم به اين كار برفك خيلي خنديد و در جواب خانم خرگوشه كه از او عذرخواهي مي كرد ، گفت:« آه...عيبي ندارد ، بچه است و كم طاقت ، دلش هويج مي خواسته ، بگذار با خيال راحت بخورد. نوش جانش.» وقتي گوش نقره خداحافظي كرد و رفت، خانم خرگوشه برفك را دعوا كرد و گفت: برفك كه خيلي خجالت مي كشيد، سرش رازير انداخت و چيزي نگفت. اما به خودش قول داد كه از اين پس ديگر شكمو نباشد و جلوي مهمان مؤدب باشد و آبروي مادرش رانبرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 7:23 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|