![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
يكي بود يكي نبود در جنگلي سرسبز و زيبا ، آهوي كوچولوي قشنگي با پدر و مادرش زندگي مي كرد. آهو كوچولو روزها همراه پدر و مادرش به گردش و چرا مي رفت و با بچه هاي حيوانات بازي مي كرد. اما نزديك غروب به لانه برمي گشت و مي خوابيد. مي دانيد چرا؟ چون از تاريكي مي ترسيد. هرچه پدر و مادرش مي گفتند كه تاريكي ترس ندارد، فايده اي نداشت و او بازهم مي ترسيد. يك شب آسمان صاف و پرستاره بود .هلال ماه در ميان ستارگان مي درخشيد.شهابهاي زيادي به آسمان مي آمدند و لحظه اي بعد پرمي كشيدند و ناپديد مي شدند. خانم و آقاي آهو مي خواستند به دشت بروند و بالاي تپه اي بنشينند و آسمان را نگاه كنند. هرچه به آهو كوچولو گفتند كه نترسد و همراه آنها به دشت برود،قبول نكرد و گفت :« من همين جا در لانه مي مانم ، شما برويد.» خانم و آقاي آهو هم اورا تنها گذاشتند و رفتند.آنها به جغد پيردانا كه همسايه شان بود سفارش كردند كه مواظب آهو كوچولو باشد. جغد پير به سراغ آهوكوچولو رفت وگفت :«چرا تنها نشسته اي ؟ با من بيا تا چيزهايي به تو نشان بدهم كه تا به حال جغدپير خنديد وگفت:« نه عزيزم ، اينها همه اش فكر و خيال است. شبها كسي زير درختها نيست. شايد تو سايه ي درختها را ديده اي وبه نظرت آمده كه شكارچي هستند. من هرشب براي شكار از لانه ام خارج مي شوم و به همه جاي اين جنگل سر مي زنم. امشب بامن بيا تا ببيني شب چقدر زيباست.» آهوكوچولو خجالت كشيد كه بازهم بگويد نه من نمي آيم و مي ترسم.برخاست و با ترس و لرز دنبال جغد به راه افتاد. آنها رفتند و رفتند تا به دشت و تپه رسيدند. خانم و آقاي آهو و چند حيوان ديگر مشغول تماشاي آسمان بودند. آنها وقتي كه ديدند جغد آهو كوچولو را پيش آنها آورده، خوشحال شدند و از او تشكر كردند. جغدپير به آهوكوچولو گفت:« تو هم اينجا بنشين و آسمان را نگاه كن .» آهو كوچولو سرش را بلند كرد و به آسمان خيره شد. او هزاران ستاره ي روشن و نوراني را ديد كه مثل تكه هاي الماس در آسمان مي درخشيدند . هلال ماه در ميان ستارگان به چشم مي خورد. تكه ابري به آرامي از مقابل ستاره ها مي گذشت و ستاره هايي كه پشت آن پنهان مي شدند، پس از لحظه اي بيرون مي آمدند و چشمك مي زدند. گاهي چندين شهاب در آسمان ظاهر همه ي حيوانات روي تپه ، ساكت و آرام به آسمان مي نگريستند. آهو كوچولو كه از ديدن شهابها هيجان زده شده بود از جغد پرسيد:« اين شمعهاي روشن توي آسمان چه مي كنند؟ كي آنها را روشن و خاموش مي كند؟» جغد پير خنديد و گفت:« اينها شمع نيستند، شهابند . چيزهايي شبيه ستاره اند منتها خيلي كوچكتر، مي خواهند روي زمين بيفتند اما همينكه به زمين نزديك مي شوند از بين مي روند.» آهوكوچولو گفت:« من خيال كردم در آسمان جشن تولد گرفته اند . گفتم شايد اينها شمعهاي تولد هستند و كساني كه آن بالا توي آسمان خانه دارند ، آنها را خاموش مي كنند.» جغدپيردانا بازهم خنديد و گفت:« چه بامزه! پس تو فكر مي كردي امشب در آسمان جشن تولد گرفته اند؟» آهو گفت:« بله » . جغد دانا گفت:« حالا كه آسمان شب را ديدي فهميدي كه چقدر زيباست و تاريكي هم هيچ ترسي ندارد؟» آهو كوچولو سرش را تكان داد. جغد به ستاره ها اشاره كرد و گفت:« ببين به نظرمي رسد بعضي از ستاره ها چشمك مي زنند . گروههايي از ستاره ها به طرز جالبي كنار هم قرار گرفته اند و شكل خاصي دارند. آدمها در مورد ستاره ها خيلي چيزها مي دانند. آنها با وسايل مخصوصي به ستاره ها نگاه مي كنند تا چيزهاي بيشتري راجع به آنها بدانند.» آهو كوچولو گفت:« اگر آدمها همه اش به فكر شكار حيوانها نبودند،خيلي خوب بود! شايد آن وقت من هم مي توانستم درباره ي آسمان و ستاره ها چيزهايي از آنها بپرسم.» جغدپير گفت:« اما مواظب باش هرگز چنين كاري نكني ، چون آدمها تو را مي گيرند و خدا مي داند كه چه بلايي ممكن است سرت بياورند.» آهو كوچولو پرسيد:« راستي اين آسمان و ستاره ها را چه كسي درست كرده است؟» جغد جواب داد:« خداي توانا آنها را آفريده است.» بعد به آسمان اشاره كرد و گفت :« آسمان در شب سياه ديده مي شود. ستاره ها مثل دانه هاي الماس برآنمي درخشند. درست مثل جواهراتي كه روي يك صفحه ي سياه مخملي چيده باشند. به نظر من هيچ چيز به اندازه ي منظره ي آسمان در شب زيبا نيست. براي همين شبها بيدار مي مانم و به آسمان نگاه مي كنم و بر آفريدگاري كه اين همه زيبايي و عظمت را آفريده ، درود مي فرستم .» ساعتها گذشت. خانم و آقاي آهو ، جغد پير و آهو كوچولو و حيوانات ديگري كه براي تماشاي آسمان آمده بودند ، خسته شدند و به سوي جنگل به راه افتادند تا بهلانه هايشان بروند و بخوابند.آهو كوچولو خيلي خوشحال بود . او به آسمان و زمين نگاه مي كرد و از تماشاي ستاره ها و آسمان و كرمهاي شب تاب روي درختان جنگل و صداي شر شر آب رودخانه لذت مي برد. وقتي آهوها به لانه رسيدند، از جغد پير دانا تشكر و خداحافظي كردند . جغد هم رفت تا موشي شكار كند و بخورد. آن شب آهو كوچولو خوابيد و خوابهاي قشنگي ديد. خواب ديد جغد پير نردباني آورد و روي تپه گذاشت . آهو كوچولو از آن نردبان بالا رفت تا به هلال ماه رسيد. ماه به او گفت:« بيا اينجا پشت من بنشين . آهو كوچولوهم رفت و بر پشت ماه نشست. از آن بالا ستاره ها را ديد كه مي خنديدند و به او چشمك مي زدند.ناگهان نگاه او به زير پايش افتاد.زمين زير پايش بسيار كوچك ديده مي شد. سر آهو كوچولو با ديدن زمين گيج رفت و از پشت ماه سُر خورد و افتاد.در هوا چرخيد و چرخيد و روي تپّه افتاد . چشمانش را باز كرد و ديد توي لانه اش خوابيده است. نفس راحتي كشيد. برخاست و از لانه بيرون رفت. نور طلايي خورشيد از لابه لاي شاخ و برگ انبوه درختان به چشم مي خورد.پرنده ها آواز مي خواندند و حيوانات در حال رفت و آمد در جنگل بودند.آهو كوچولو مدتي به آسمان و درختان سر سبز جنگل نگاه كرد.با خودش گفت: « چه منظره ي زيبايي! روز هم زيباست ، درست مثل شب.امّا شب سكوت و آرامش به همراه دارد. » آن روز آهو كوچولو شاد و خندان در جنگل مي گشت و مي خواند: من امروز خيلي شادم از رنج و غم آزادم شب كه هوا تاريك بود هلال ماه باريك بود من آسمان را ديدم از آن ستاره چيدم شهاب ديدم فراوان در آسمان نمايان از پشت ابر پاره چشمك مي زد ستاره اين خورشيد درخشان شبها كجاست پنهان؟ اين آسمان آبي شب مي شود مهتابي در دل اين آسمان ستاره هاي رخشان شبيه خرده الماس مثل شكوفه ي ياس وَه كه چه نوري دارند! چه راه دوري دارند! خداي من خداي پاك خالق اين زمين و خاك اين آسمان را آفريد آب روان را آفريد به آسمان ستاره داد جلوه به ابر پاره داد با اين دو چشم بينا مي نگرم به دنيا دنياي ما كه زيباست نشان لطف خداست بله بچه ها،آهو كوچولو فهميده بود كه شب و روز و زمين و آسمان پر از رمز و راز را خداي دانا و توانا آفريده است.او ديگر از تاريكي نمي ترسيد.گاهي شبها همراه جغد دانا به دشت مي رفت تا زيباييهاي شب را ببيند و لذّت ببرد. جغد هم به او ياد داد كه هميشه به دنبال دانستن باشد.خوب ببيند،خوب بشنود و درباره ي آنچه مي بيند خوب فكر كند.چيزهايي را كه نمي داند از كساني كه مي دانند بپرسد و بيهوده ازچيزي نترسد. پايان |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 7:31 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|