![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود در يك شهر بزرگ ، پيرزني تنها در يك خانه ي كوچك زندگي مي كرد. او شبها تشكش را كنار پنجره پهن مي كرد و مي خوابيد. مي خواست از پنجره آسمان راببيند، اما آسمان شهر پراز دود و غبار بود و ستاره ها ديده نمي شدند. يك شب پيرزن به ياد روزهاي كودكيش افتاد كه شبهاي تابستان با خانواده اش روي پشت بام مي خوابيدند و ستاره ها را مي ديدند و مي شمردند. آرزو كرد اي كاش مي توانست يكبار ديگر ستاره ها و پركشيدن شهابها را ببيند. دلش تنگ شد و آه بلندي كشيد. شهاب كوچكي كه از خانه اش فرار كرده بود و مي رفت تا در گوشه اي از آسمان خاموش شود، آه او را شنيد .ايستاد تا ببيند چه كسي آه مي كشد. پيرزن را ديد كه چشمهاي كم فروغش را به آسمان دوخته و در حسرت ديدار ستاره ها آه مي كشد. شهاب كوچولو دلش به حال پيرزن سوخت و به فكر افتاد كه قبل از خاموش شدنش پيرزن را خوشحال كند. او كنار پنجره رفت و توي اتاق پيرزن سرك كشيد. پيرزن با ديدن او جيغ كوتاهي كشيد. آخر باورش نمي شد كه از ميان آن همه دود و غبار بتواند چنين شهاب زيبايي را ببيند. شهاب كوچولو چندبار دور خودش چرخيد و بعد به آرامي پر كشيد و به سوي آسمان رفت و خاموش شد. پيرزن چند لحظه بهت زده سرجايش بي حركت ماند. هنوز هم باور نمي كرد كه كه شهابي را اينقدر از نزديك ديده باشد. او زير لب گفت:« خدايا براي همه چيز از تو سپاسگزارم . از اين كه تا اين لحظه چشمانم را بينايي دادي تا زيباترين مناظر را ببينم، شكرگزارم. من ديگر آرزويي ندارم.» آنوقت چشمانش را بست و براي هميشه به خواب رفت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 13:11 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|