![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
يكي بود يكي نبودغير از خدا هيچكس نبود در زمانهاي قديم، در گوشه اي از اين دنيا شهري بود كه مردمش در كار و صنعت بسيار موفق بودند و كارهايشان را به وسيله ي انواع ماشينها انجام مي دادند. اين مردم پركار و جدي ، براي كار و تلاش اهميت خاصي قائل بودند، براي همين در اين شهر هيچ انساني بيكار نبود. هركس به اندازه ي تواناييش كار مي كرد. عده اي در كارخانه ها وعده اي در مزارع كار مي كردند تا رفاه و آسايش را براي همه به ارمغان بياورند. مادرها بچه هاي كوچكشان را به مهدهايي مي سپردند كه دايه هايي دلسوزتر از مادران، در آنها از بچه ها مراقبت مي كردند. بچه ها شيرخشكهايي را كه به دست دايه ها در بطري هاي تميز و عاري از ميكروب ريخته مي شد، با اشتهاي كامل مي خوردند و روزبروز تپل تر ميشدند. اما پدرها و مادرها فرصتي براي ديدن بچه ها و بازي با آنها و مشاهده ي رشد خوبشان نداشتند ؛ زيرا آنها همه كارگراني جدي و پركار بودند و آنچه اهميت داشت، توليد وسايلي براي رفاه و آسايش همنوعانشان بود نه چيزي ديگر... سالهاي سال مردم اين شهر با همين روش به زندگي ادامه دادند. يك روز زن جواني كه پاي ماشين بافندگي ايستاده بود، ناگهان به سرفه افتاد و احساس كرد نمي تواند نفس بكشد. درست در همان هنگام، به كارگران همه ي كارخانه ها چه زن و چه مرد هم ، همين احساس دست داد. كارفرماها كه ديدند كارگران دست از كار كشيده و سرفه مي كنند، عصباني شدند و سر آنها داد كشيدند ؛ اما لحظه اي بعد خودشان نيز به سرفه افتادند و چشمهايشان از زور سرفه پر از اشك شد. يكي از كارگرها گفت : همه ي مردم شهر، در يك زمان آرزو كردند كه اي كاش سرزمين شان ، جايي آن سوي رنگين كمان و در دل آسمانها بود. جايي كه از گرد و غبار و دود و صداهاي ناهنجار ، اثري نباشد . فرشته هايي كه آن رنگين كمان را در آسمان گسترده بودند ، صداي قلب آنها را شنيدند و از خداوند مهربان خواستند كه اين مردم خسته و رنجور را به آرزويشان برساند. خداي مهربان هم پذيرفت و شهري در دل رنگين كمان زيبا به آنها داد . از آن روز به بعد مردم شهر با شادماني در شهر جديد زندگي مي كنند. بچه هاي تپل مپل آنها ، در آغوش گرم مادران پرورش مي يابند ومانند پدران و مادرانشان زندگي را دوست دارند و جهان هستي را زيبا و هدفدار مي يابند. در روزهاي باراني ، پس از باران به رنگين كمان نگاه مي كنم شايد بتوانم آن مردم را ببينم. شما هم پس از بارش باران و حضور رنگين كمان در آسمان، به بالا نگاه كنيد، شايد اين شهر و مردمش را ببينيد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 7:23 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
کودکان و نوجوانان عزیز می توانند در این وبلاگ قصه ها و داستانها و شعرهایی را که برای آنها نوشته ام بخوانند. مطالب متنوعی نیز برای بزرگسالان می نویسم . امیدوارم همه ی گروه های سنی بتوانند از مطالب این وبلاگ استفاده کنند . برای دریافت اطلاعات بیشتر درباره ی این وبلاگ به آرشیو، بخش (درباره ی ما )مراجعه نمایید. با آرزوی سلامتی و موفقیت برای همه ی شما: مهری طهماسبی |
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک حافظ شیرین سخن |
|
RSS
|