![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود در زمانهاي قديم ، در روستايي آباد و پرجمعيت، پيرزني زندگي مي كرد كه سه پسر داشت. شغل پسرها كشاورزي بود . آنها روي زمينهايي كه از پدر مرحومشان به آنها ارث رسيده بود، كشت و كار مي كردند و به لطف پروردگار، محصول خوبي داشتند . دوتا از پسرها ازدواج كرده بودند و با همسرانشان در خانه ي بزرگي در كنار مادر و برادر كوچكترشان ، زندگي مي كردند. عروسها تمام كارهاي خانه را زيرنظر مادرشوهر انجام مي دادند. اما مادر شوهرشان هيچوقت از آنها رضايت نداشت. هميشه به آنها ايراد مي گرفت . اگر كارشان را درست انجام ميدادند ، دنبال بهانه اي مي گشت تا ايراد بگيرد. مثلاً وقتي غذا را كم نمك مي پختند مي گفت بيمزه است و از دهن درمي آيد. اگر نمكش به اندازه بود، مي گفت شور شده . اگر به بچه هايشان محبت مي كردند، مي گفت لوسشان مي كنيد . اگر بچه ها كار اشتباهي انجام مي دادند و مادرها تنبيه شان مي كردند، مي گفت بچه ها را آزار مي دهيد...تازه پيرزن خسيس هم بود و نمي گذاشت عروسها غذاي كافي بخورند. به آنها جيره مي داد و ناني را كه عروسها با زحمت مي پختند، در گنجه مي گذاشت و درش را قفل ميكرد و اگر كسي در ميان روز گرسنه ميشد و دلش تكه اي نان مي خواست، به او نمي داد. وقتي پسرانش، خسته از سر كار، برمي گشتند، پيرزن دادو فريادراه مي انداخت و از بي عرضگي و تنبلي عروسها شكايت ميكرد و اگر پسرها چوب برنمي داشتند و زنهايشان را كتك نمي زدند، به آنها هم پرخاش ميكرد و مي گفت زن ذليلند. خلاصه زندگي كردن در كنار چنين پيرزن بداخلاق و خسيسي براي عروسها شكنجه اي وحشتناك به حساب مي آمد. يك روز پيرزن به فكر افتاد براي پسر كوچكتر كه حالا براي خودش مردي شده بود، زن بگيرد. عروسها فهميدند و يك روز كه براي شستن لباس سر قنات آبادي بودند، به هم مي گفتند:« واي به حال دختر بدبختي كه عروس اين پيرزن ديوانه بشود. هم بايد كار كند و هم گرسنگي بكشد و هم كتك بخورد....» دختر جواني كه در كنار آنها نشسته بود و لباس مي شست، حرفهايشان راشنيد ووقتي از شرح حالشان آگاه شد، به آنها گفت: «اگر دلتان ميخواهد از شر مادرشوهرتان خلاص شويد ، مرا براي برادرشوهرتان بگيريد. » و به عروسها ياد داد كه در خانه و جلوي پيرزن چه حرفهايي بزنند تا او به خواستگاريش بيايد. عروسها همينكه به خانه رسيدند، شروع كردند بلند بلند با هم حرف زدن: « - ديدي دختره چقدر زرنگ بود؟ آنهمه لباس را در عرض پنج دقيقه شست تازه به ماهم كمك كرد. - آره ديدي چقدر هم قشنگ بود. چه لپهاي سرخ و چشمهاي سياهي داشت. - چه پيرهن قشنگي پوشيده بود. مي گفت خودش خياطه و لباسش را خودش دوخته ... - مي گفت باباش دامداره و گوسفندهاي زيادي داره كه پشم همه ي گوسفندها را اون ميريسه و باهاشون قالي ، با نقشه هاي گل افشان و لچك ترنج مي بافه......» خلاصه عروسها آنقدر گفتند و از دختري كه سرقنات ديده بودند ، تعريف كردند كه پيرزن را به طمع انداختند تا اورا براي پسر كوچكش خواستگاري كند. پيرزن همان روز به خانه ي دختر رفت و با پدر و مادرش صحبت كرد. آنها هم نظر دختر را پرسيدند و چون راضي بود، همه ي كارها خيلي زود جور شد و دختر كه نگار نام داشت ، عروس پيرزن شد. پيرزن مي خواست از همان روز اول ، به اصطلاح گربه را دم حجله بكشد و از نگار زهر چشم بگيرد. پس به عروسها گفت كه يك تغار بزرگ خمير درست كنند و به نگار گفت كه بايد نان بپزد. نگار هم خيلي زود و با مهارت تمام ، خمير را به نان تبديل كرد و تحويل پيرزن داد. پيرزن نانها را به اتاقي برد كه گنجه ي بزرگي در آن بود و مواد غذايي را در آن مي گذاشتند. نانها را در گنجه گذاشت و كف اتاق را كاه گل ماليد تا اگر كسي خواست به سراغ نانها بيايد ، جاي پايش روي كاه گل بماند و او بتواند مچش را بگيرد و تنبيهش كند. بعد هم براي انجام كاري از خانه بيرون رفت . همينكه پيرزن پايش را از خانه بيرون گذاشت، نگار دست به كارشد. او خودش را به گنجه رساند و چند قرص نان برداشت نانها را با دو عروس ديگر خورد و خوب سير شد. بعد هم گوسفندي را از آغل داخل اتاق فرستاد . گوسفند توي اتاق مي دويد و جاي سمهايش روي گلها باقي مي ماند و ديگر جاي پاي نگار ديده نمي شد. وقتي پيرزن به خانه برگشت ، ديد كه گوسفند در اتاق به حال خودش رها شده و عروسها هم سه تايي پشت دار قالي نشسته اند و تندتند، قالي مي بافند. با عصبانيت داد زد:« چرا اين گوسفند از آغل آمده بيرون؟ چرا مواظبش نبوديد؟» نگار جواب داد: « خانم بزرگ ، ما وقت سر خاراندن نداريم . بايد قالي را هرچه زودتر ببافيم تا شما بفروشيدش و پول بيايد توي دست و بالتان. حتماً در آغل باز عروسها آمدند و جلوي اتاق ايستادند و خودشان را به بي خبري زدند و نگار با چرب زباني گفت:« آخ آخ آخ ...بميرم براي خودم كه اينقدر زحمت كشيدم و نان پختم . آنوقت اين گوسفند ابله رفته سر گنجه و نانها را خورده ...» پيرزن پريد وسط حرفش:« چي داري ميگي ؟ مگر گوسفند مي تونه بره سر گنجه و نان برداره؟» و نگار كه قيافه ي حق به جانب گرفته بود ، گفت:« البته كه مي تونه ، اگه اين گوسفند دزد نبود، شما زحمت نمي كشيديد و كف اتاق را كاه گل نمي كرديد اما اين گوسفنده خيلي پررو و دله دزده بايد درس خوبي به او بدهيم تا ديگه جرأت نكنه وقتي شما نيستيد و ماهم سرمان به كاره، دزدي كنه ...» خلاصه نگار آنقدر حرف زد و چاخان كرد كه پيرزن خسته شد و كوتاه آمد؛ اما نگار ول كن نبود و اصرار داشت كه سر گوسفند را ببرند و كله پاچه اش را براي شب بار بگذارند. مي گفت اگركله پاچه ي گوسفندي را كه دزدي كرده ، بخورند، عمرشان طولاني مي شود! پيرزن هم گول حرفهاي نگار را خورد و گفت هركاري كه دلت مي خواهد بكن . خودش هم رفت توي اتاقش تا استراحت كند. نگار هم ، داد گوسفند را سربريدند و كله پاچه اش را آماده كرد و در ديگچه اي ريخت و در تنور بار گذاشت. شب همه دورهم كله و سيراب و شيردان گوسفند را خوردند اما از پاچه هاي آن خبري نبود. پيرزن سراغ پاچه ها را گرفت. نگار در گوشش گفت:« چون خوردن پاچه براي پادرد شما خيلي خوبه، آنها را قايم كردم تا بعد بيارم خودتون تنهايي بخوريد.» پيرزن كه ديد نگار آنقدر به فكر اوست، خوشحال شد و ديگر حرفي نزد. آن شب پسرهاي پيرزن بايد سر ِ زمين مي رفتند و آن را آبياري مي كردند. بنابراين پيرزن و عروسها در خانه تنها ماندند. نگار در اتاق پيرزن ماند و شروع كرد به از روز بعد همه چيز در آن خانه عوض شد. نگار تمام كارهاي خانه را در كنار دو عروس ديگر به خوبي انجام مي داد . ديگر كسي از كسي شكوه و شكايت و دلخوري نداشت. ديگر براي يك تكه نان ، در گنجه به روي كسي بسته نمي شد و هيچ كس، دروغ نمي گفت. پسران پيرزن وقتي به خانه مي آمدند، از آرامش آن لذت مي بردند و خستگيها را فراموش مي كردند. پيرزن هم كاري به ديگران نداشت و هميشه خدا را شكر مي كرد كه آن شب ، نگار به جاي خفه كردن او با پاچه ي گوسفند، چشم و گوشش را باز كرده و او را متوجه خطاهايش نموده است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 7:14 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|