![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود. پيرزني به اسم بي بي گلبهار، در آخرين روزهاي زمستان ، خانه ي كوچكش را از گرد و غبار پاك مي كرد، حياط را آب مي پاشيد و جارو مي كرد . چندتا ماهي قرمزكوچولو داخل حوض آبي رنگ حياطش مي انداخت و در ايوان خانه اش قاليچه اي پهن مي كرد و روي قاليچه هم سفره قلمكار قشنگي مي انداخت و توي سفره سيب و سنجد و سمنو، سركه و سبزه و سكه و سماق و گل شب بو و تنگ ماهي و آينه و نقل و شيريني و آجيل و تخم مرغ رنگ كرده مي گذاشت. منقل را آتش مي كرد. قليان را هم عمونوروز پيرمردي بود با ريش سفيد اما حنا بسته و كلاه نمدي كه گيوه به پا و عصا به دست داشت و هرسال روز اول بهارازبالاي كوه به سوي شهر مي آمد. وقتي بي بي گلبهار همه ي كارهايش را انجام مي داد و منتظر مي شد تا عمونوروز بيايد و بنشينند و باهم شيريني و چاي بخورند و قليان بكشند، خوابش مي گرفت و همانجا كنار سفره ي هفت سين خوابش مي برد. آنوقت عمونوروز به خانه ي بي بي مي آمد وچون دلش نمي آمد اورا بيدار كند، كمي آتش سر قليان مي گذاشت و چند پك قليان مي كشيد و يك دانه شيريني هم مي خورد. يك شاخه گل از باغچه مي چيد و در دست او مي گذاشت و پيشاني او را مي بوسيد مي رفت. وقتي بي بي از خواب بيدار مي شد و مي ديد شاخه گل توي دستش است و قليان هم آتش شده وشيريني ها دست خورده است،مي فهميد كه بازهم خواب مانده و عمونوروزآمده و رفته و او را بيدار نكرده است. آنوقت مي زد زير گريه و افسوس مي خورد كه آنهمه زحمت كشيده و عمونوروز را نديده است و براي همسايه ها درددل مي كرد و مي پرسيد چه كار كند تا عمونوروز را ببيند و آنها |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 22:11 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|