![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
يك روز كودكي كه قرار بود متولد شود و به زمين برود ، پيش خدا رفت و گفت:« من در بهشت راحتم و كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم ؛ مرا به زمين نفرستيد . » خداوند گفت:« در زمين هم به تو بد نخواهد گذشت، نگران نباش .» كودك گفت :« اما اگر به زمين بروم نيازهايي خواهم داشت كه در اينجا ندارم و نمي توانم آنها را برطرف كنم.» خدا گفت:« تو راه برطرف كردن نيازهايت را ياد خواهي گرفت، پس نگران چيزي نباش.» كودك گفت:« من هنوز كوچكم و قادر به رفع نيازهايم نيستم ، چه بايد بكنم؟» خداگفت:« يكي از فرشتگانم را مأمور نگهداري از تو خواهم كرد. او به تو كمك مي كند تا بزرگ و توانا شوي.» كودك گفت:« من زبان مردم زمين را بلد نيستم چه بايد بكنم؟» خدا گفت:« فرشته اي كه از تو نگهداري مي كند، زبان مردم زمين را يادت مي دهد تا بتواني با ديگران حرف بزني.» كودك گفت:« شنيده ام روي زمين آدمهاي بد هم وجود دارد، چه كسي مرا در مقابل بديها حفظ مي كند ؟» خدا گفت:« همان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 23:29 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|