تبليغاتX
ترانه های کودکان - اجاق كور( براي بزرگترها)
شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان

 

سالها پيش مردي كه زنش را در اثر بيماري مهلكي از دست داده بود، براي بار دوم ازدواج كرد. او از زن اولش فرزندي نداشت ولي اميدوار بود كه همسر دومش كه دختري جوان بود، برايش فرزندي بياورد. چندسال گذشت وآنها صاحب فرزند نشدند. مرد كه كم كم موهايش جوگندمي شده و گوشه ي چشمانش چين و چروك ظاهر شده بود، به فكر چاره افتاد. پيش دكتر رفت و دكتر پس از چند آزمايش آب پاكي را روي دستش ريخت و گفت كه او هرگز صاحب اولاد نخواهد شد ؛ اما همسرش سالم است و اگر از او  جدا شود و با مرد ديگري ازدواج كند، مي تواند مادر شود. مرد از شنيدن اين خبر بسيار متأثر شد و يادش آمد كه هميشه زن اولش را محكوم به نازايي مي كرده و مرتب آزارش مي داده است و آن آزارها و زخم زبانها در نهايت منجر به مرگ زن بيچاره شده است. او پشيمان بود ولي پشيماني سودي نداشت. از طرفي زن جوانش كه به واقعيت پي برده بود، مرتب بهانه مي گرفت و مي خواست از مردي كه به قول معروف اجاقش كوربود و اختلاف سني زيادي با او داشت ، جدا شود. اما خانواده اش به او هشدار دادند كه مبادا از اين فكرها بكند ، زيرا از قديم رسم بوده كه دختر با لباس سفيد به خانه ي شوهر برود وبا كفن سفيد بيرون بيايد و طلاق گرفتن او باعث آبروريزي و دردسر خواهد شد. زن كه نامش ماهرو بود ، به ناچار در خانه ي مرد ماند و به زندگي با او ادامه داد. اما دلش خوش نبود. وقتي زنان هم سن و سالش را مي ديد كه هركدام چندين فرزند دارند و سرشان  به بچه داري گرم است ، ناراحت مي شد وحسادت مي كرد. هربارهم كه مادرش را مي ديد ز او
 مي پرسيد :« مگر من چه عيبي داشتم كه به يك مرد مسن و بيوه شوهرم داديد ؟ مگر در خانه ي شما جايي براي من كه مثل يك خدمتكار تمام كارها را انجام مي دادم نبود كه بدون لحظه اي تأمل و بدون آنكه نظر مرا بخواهيد ، به اين مرد شوهرم داديد؟ زندگي با او برايم سخت و يكنواخت و كسل كننده است . من زبان مردي را كه بيست سال ازمن بزرگتر است نمي فهمم. دوستش ندارم و در انتظار فرصتي براي جدايي از او هستم.»  و مادرش شروع به نصيحت مي كرد كه :« دختر حق ندارد براي زندگي خودش تصميم بگيرد. اين پدر و مادر و بزرگترها هستند كه سرنوشت دختر را رقم مي زنند. دختر بايد صبور و سازگار باشد و با خوب و بد شوهر بسازد و جز اين چاره اي ندارد...» خلاصه اين حرفها تكرار مي شد و ماهرو هربار همان حرفها را مي زد و همان جوابها را مي شنيد ونتيجه اي هم نمي گرفت.

 شوهر ماهرو اموال زيادي داشت. خانه اش بزرگ و آبرومندانه بود . اثاثيه ي كاملي هم در خانه موجود بود. اما او مرد خسيسي بود و ماهرو مجبور بود هميشه صرفه جويي كند و چيزي نخواهد ؛ چون مرد به او
مي گفت:« ما بچه نداريم و معلوم نيست در آينده چه بر سرمان بيايد ، بايد براي روزگار پيري هم چيزي اندوخته كنيم . بنابراين ولخرجي جايز نيست.» اين طرز فكر باعث شد كه آنها به موجوداتي خسيس و افسرده تبديل شوند. موجوداتي كه مثل مورچه ها فقط جمع
مي كردند و در انبارها ذخيره مي نمودند.

يك روز ماهرو كه از اين زندگي به تنگ آمده بود، دو ركعت نماز حاجت خواند و از خدا كه مردي اجاق كور را نصيبش كرده بود، گله كرد. او از خدا خواست تا به او هم فرزندي بدهد تا به زندگي سرد و سوت و كورش گرما ببخشد. چند روز بعد، يكي از اقوامش كه پيرزني مهربان و روشن ضمير بود به ديدنش آمد . او پنج كودك با خودش آورده بود كه فاصله ي سني كمي با هم داشتند و به اصطلاح قدونيم قد بودند. خردسالترين كودك فقط دوسال داشت. پسركي بود شيرين و زيبا كه در اثر سوء تغذيه چشمانش به گودي نشسته و استخوانهايش بيرون زده بودند. پيرزن گفت:« ماهروجان، هم تو مرا خوب مي شناسي و هم من تو را... تو در حسرت داشتن فرزند مي سوزي ولي دختر من كه شوهري فقير و بيمار دارد، در اداره كردن بچه هايش ناتوان است. من به او گفتم كه يكي از بچه هايش را به تو بسپارد تا تو مادرش باشي و بتواني به او برسي و بزرگش كني. او هم پذيرفت. من هم تمام نوه هايم را برداشتم و نزد تو آمدم تا هركدام را خواستي برداري . اگر سرپرستي يكي از اين كودكان را قبول كني ، خداوند به تو عوض خواهد داد. آن بچه هم در آينده عصاي دستت خواهد شد و زندگيت را شيرين خواهد كرد. به نظر من كوچكترين بچه مناسبتر است. بيا و از روي كرم سرپرستي او را به عهده بگير . حتي مي تواني به نام خودت و شوهرت برايش شناسنامه بگيري...» سخن پيرزن به اينجا كه رسيد، ماهرو برآشفت و با چهره ي بر افروخته  گفت:« نكند تو و دخترت چشم به مال من و شوهرم دوخته ايد كه چنين پيشنهادي مي كنيد؟ نه ، من قادر به تحمل بچه ي ديگران نيستم . من دلم مي خواهد بچه ي خودم را در آغوش بگيرم. بچه اي كه از بطن ديگري متولد شده باشد، نزد من جايي ندارد . هر مادري بايد خودش صاحب اولاد شود. بچه ي مردم كه بچه نيست ...» پيرزن با مهرباني جواب
 داد:« ماهروجان، اشتباه نكن ، همه ي بچه ها زيبا و دوست داشتني هستند. وجود هر كودك به كانون خانواده گرما مي بخشد. اگر كودكي را به فرزندي قبول كني ديگر كسي تورا اجاق كور نخواهد دانست. همه به چشم مادر به تو نگاه خواهند كرد و به خاطر اين كار انسان دوستانه ، تحسينت خواهند نمود. تو مي تواني با شوهرت هم مشورت كني و رضايت او را نيز جلب نمايي ...» ولي ماهرو با سردي گفت:«به رضايت او نيازي نيست ، زيرا من چنين كاري نخواهم كرد.» پيرزن هم با دلي شكسته و در حالي كه خودش را به خاطر اين كار ملامت مي كرد، همراه نوه هايش از خانه ي او بيرون رفت. چندروز بعد، براي دختر و دامادش كاري پيدا شد و آنها توانستند خودشان بچه ها را اداره كنند و از كمك ديگران بي نياز شوند. آنوقت پيرزن خدا را شكر كرد كه  هيچكدام از بچه ها را از آغوش گرم پدر و مادر جدا نساخته و به كسي نسپرده است.

سالها گذشت. ماهروتبديل به يك زن حسود و خسيس شده بود. زني كه زندگيش تكرار روزها بود، بدون هيچ دلبستگي و اميدي . روزي شوهر ماهرو بيمار شد و ماهرو كه حاضر نبود پولي براي مداواي او بدهد، او را به حال خودش گذاشت تا از دنيا رفت. ماهرو كه ديگر سني از او گذشته بود، صاحب اموال فراواني شد. اما از آنجا كه در طول زندگيش به خرج نكردن و پس انداز و كم خوردن و صرفه جويي عادت داشت ، نتوانست از اموالش درست استفاده كند. آنوقت آشنايان سودجو و مفت خورش به فكر افتادند تا هرچه دارد از چنگش خارج كنند. راستي يادم رفت بگويم كه ماهرو علاقه ي فراواني به مهماني رفتن داشت اما هرگز مهماني نمي داد. بيشتر روزها به منزل اقوام نزديكش مي رفت و مهمان ناخوانده مي شد. آما آنها از حضور بي موقع و مداوم او ناراحت مي شدند و مي خواستند از شرش خلاص شوند. اين بود كه او را به ازدواج مجدد تشويق كردند و برادرزاده اش پيرمردي را كه همسرش مرده بود و دنبال همسر جديدي مي گشت، به خواستگاري او فرستاد. ماهرو با شنيدن حرفهاي برادرزاده اش تشويق شد كه با پيرمرد ازدواج كند. خيال
 مي كرد چون در ازدواج اولش نقشي نداشته است، بايد براي باردوم خودش همسر انتخاب كند. او به عقد پيرمرد كه فرزندانش همگي ازدواج كرده و از خانه ي او رفته بودند درآمد و همراه او به شهرديگري رفت و خانه اش را به برادرزاده اش سپرد تا در آن زندگي كند و هروقت هم خواست براي ديدن اقوامش بيايد، در خانه ي خودش از او پذيرايي شود. برادرزاده ي شيطان صفت هم در حالي كه نقشه هايي در سر داشت ، با روي خوش  پذيرفت و با همسر و فرزندانش خانه را در اختيار گرفتند . مدتي بعد برادرزاده اش از او خواست تا به محضر بيايد و كاغذي را امضا كند تا او بتواند وامي بگيرد و خانه راتعمير كند. ماهرو كه پيرزني بيسواد و بي خبر از راه و رسم محضر و امضا دادن و اينجور كارها بود، بدون مشورت با ديگران مثل گوسفندي كه براي ذبح به كشتارگاه مي رود ، سرش را زير انداخت و همراه او به محضر رفت و سندي را امضا كرد كه در حقيقت خانه اش را با تمام وسايل آن ، به برادرزاده اش انتقال مي داد.از آن به بعد هروقت ماهرو به شهرشان مي آمد تا به اقوامش سر بزند، برادرزاده اش به او روي خوش نشان نمي داد و در را به رويش باز نمي كرد. مدتها طول كشيد تا فهميد برادرزاده چه بلايي بر سرش آورده است. اما نتوانست كاري بكند و به خانه ي همسرش برگشت. او از خانه ي شوهر جديد  سهمي نداشت و در صورت فوت پيرمرد ، فرزندانش به راحتي اورا بيرون مي كردند. به زودي اين اتفاق افتاد و ماهرو چمدانش را برداشت و به شهرشان بازگشت .اما هيچكس حتي خواهر و برادرش به او روي خوش نشان ندادند. او چند روزي در مسجد جامع شهر اطراق كرد. خادم مسجد او را به دادگستري برد تا شكايت كند و خانه اش را پس بگيرد. قاضي كه جواني خوشرو و پرحوصله به نظر مي رسيد ، به شكايت او رسيدگي كرد و به
 برادرزاده ي غاصب او دستور داد كه تمام حق و حقوق پيرزن را به او بدهد. ماهرو براي قاضي دعا كرد و گفت:« خدا شمارا حفظ كند و براي پدر ومادرتان نگه دارد. اي كاش منهم فرزندي مثل شما داشتم تا دراين  روزگار پيري عصاي دستم مي شد. افسوس كه خداوند مرا از اين نعمت محروم كرد و اجاقم تا ابد خاموش است.»

قاضي حرفهاي ماهرو را شنيد و چيزي نگفت. ماهرو نمي دانست كه قاضي همان كودكي است كه سالها پيش همراه با مادربزرگ و چهار خواهر و برادرش به خانه ي او آمده بودند تا او يكي را به فرزندي انتخاب كند و او در آن زمان طفلي دوساله بيش نبود.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 23:22  توسط مهری طهماسبی دهکردی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد

پیوندهای روزانه
نیمکت
موزیک و ترانه
چیستان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
شعر
داستان
مناسبتها
درباره ی ما
نمایشنامه
خاطره
ضرب المثل
برای بزرگترها
داستان حیوانات
افسانه
داستانهای منظوم
مطالب علمی
داستان نوجوانان
داستان کودک
پیوندها
فرهنگ معين و فرهنگ دهخدا
هوانوردي
كامپيوتر و سرگرمي
ايليا
هنر معلمي
كودكانه هاي بهار
مهدايران(ليلا ربيعي)
آموزش زبان انگليسي
مدرسه ي ام البنين
سيب سبز(مريم زندي)
كودكانه
قديمي ترين سايت كتاب ايران
آموزش عربي و نمونه سؤالات
داستانهاي ايراني
اولين سايت كودكان
روانشناسی کودک
نوشته های نویسنده کوچک
تازه هاي ادبي
ادبيات كودك و نوجوان(اصلان قزللو)
ادبيات كودك و نوجوان(مهدي محمدي)
كودكان و نوجوانان طرفدار .....
نشر رويش( ناشر كتابهاي.....
ایستگاه پرستاری
مهدكودك ستارگان
سایت تخصصی پی سی ران
ماه مهر (شهرستان آران)
دیباچه
ترانه خلقت
كلاس 4
لزیرک
آموزش ابتدایی.....1
آموزش ابتدایی.....2
مهد طوطیا
دندانپزشکی امروز
سایت کتاب ایران
پرتال اصفهان
آمادگی جسمانی و ایروبیک
نوشته.......
آموزش و پرورش اصفهان
نیلوفرانه
عجایب باستانشناسی
نشریه فیروزه
دانيال كوچولو
تصاوير حيوانات
آموزگار
بانک وبلاگهای آموزشی کشور
روانشناسي به زبان ساده
ايليا خدابخش(ترانه سرا)
وسعت ايران
خانه ي دوم
كودكانه
دكترپورقربان
روانشناسي و مشاوره
فانتزي
مجلات رشد
سايت نو نهال
عمو پورنگ
با كودكي هام
البرز رزم آوا
خانه نقد
پهلوان خورشيد
باباجون شيرازي
وبلاگ آموزشي
معرفي كتاب كودك
طنزطنز
وبلاگي براي دخترم
جزيره ي دانش
آقابابك
 

 RSS

مديريت وبلاگ
مهري طهماسبي دهكردي