![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
.
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود آنها سه پسر و سه دختر داشتند كه همه ي آنها در كارها به پدر و مادرشان كمك مي كردند. دخترها قاليمي بافتند و شير گاوها را مي دوشيدند ، پسرها هم روي زمين كشاورزي كار مي روزي يكي از گاوهاي شيرده بيمار شد و شيرش روزبه روز كمتر مي شد. سرونازخاتون خيلي نگران شد. به مشهدي حسين گفت:« انگار گاومان را چشم زده اند . چند روز است كه غذا نمي خورد و شيرش هم كم شده، بايد فكري بكنيم.» مشهدي حسن فكري كرد و گفت:« من هم فكر مي كنم گاومان چشم خورده است. حتماً شخص حسودي با نگاه ناپاكش به او چشم زخم زده است. براي دفع چشم زخم هم بايد به دعانويس مراجعه كرد. من الان پيش سيدآقا صالح ، كه دعاهايش معجزه مي كند، مي روم و براي گاومان دعا مي گيرم.» سرونازخاتون خوشحال شد و از او خواست تا عجله كند. مشهدي حسين به امامزاده ي روستا رفت و سيدآقاصالح را كه متولي امامزاده هم بود ، پيدا كرد و جريان گاوش را به او گفت. سيد فكري كرد وگفت:« شك ندارم كه گاوت را مردم تنگ نظر و حسود ، چشم زده اند.» بعد قلم ودوات وكاغذ آورد و با جوهر سبز چيزهايي روي يك كاغذ نوشت و به مشهدي حسين گفت:« اين دعاي دفع چشم زخم است . آن را در تكه پارچه اي بدوز وبه گردن گاوت آويزان كن انشاالله تا هفت روز ديگر شير گاوت باز هم زياد خواهد شد. » چندتا مهره ي سبز و آبي و سفيد هم براي دفع چشم زخم داد تا به شاخ گاو بياويزند . مشهدي حسين با خوشحالي دعا و مهره ها را گرفت و پولي به سيدآقا داد و به خانه برگشت. سرونازخاتون پارچه ي مخملي آورد و كيسه اي دوخت و دعا را در آن قرار داد و مثل گردن بند دور گردن گاو انداخت . مهره ها راهم به شاخ گاو آويزان كرد و منتظر نتيجه شدند. يك هفته گذشت ، اما حال گاو بدتر شد كه بهتر نشد. مشهدي حسين بازهم پيش سيدآقا صالح رفت تا فكري بكند. او هم مقداري اسفند و كندر داد تا دود كنند و دور سر گاو بگردانند . اما با تمام اين كارها حال گاو خوب نشد كه نشد. از آنجا كه اين گاو بهترين گاو آنها بود ، همه نگران حالش بودند. پسر بزرگ مشهدي حسين كه احمد نام داشت ، بعد از اينكه فهميد پدرش براي گاو دعا گرفته و اسفند دود كرده ، خنده اش گرفت ، چون مي دانست كه هيچكدام از اين كارها سودي ندارد. او دعا را از گردن گاو برداشت و آنرا از جلد پارچه اي خارج كرد و با ديدن جمله هاي روي آن شروع كرد به خنديدن. مشهدي حسين و زن و « از نوك دُمبِش تا بيخ گوشش شير داد بِدوششش، نداد بفروشش » با شنيدن اين حرفها بقيه اهل خانه هم خنده شان گرفت و فهميدند كه دعايي كه بتوان آن را به گردن گاو آويخت تا شيرش زياد شود، وجود ندارد ولي سيد آقا صالح نخواسته اين را به آنها بگويد و آن چرنديات را روي كاغذ نوشته و به دست مشهدي حسين ساده دل و بيسواد داده و تقصير را هم به گردن مردم بيچاره و چشمهاي شورشان انداخته است؛ پس همگي به فكر چاره افتادند . احمد و محمد و منصور ، سه پسر مشهدي حسين ، گاو را به شهر و پيش دامپزشك بردند و با داروهايي كه او براي گاو تجويز كرده بود، درمانش كردند. مشهدي حسين هم فهميد كه براي علاج هر دردي بايد علت درد را شناخت و بعد از توكل به خداوند توانا ، آن را به وسيله ي افراد آگاه و كاردان معالجه كرد و متوسل شدن به افراد شيادي كه خودشان را مؤمن و مستجاب الدعوه معرفي مي كنند، نتيجه اي جز پشيماني به بار |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 8:29 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|