تبليغاتX
ترانه های کودکان - الگو
شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان

الگو

ميثم دانش آموز كلاس دوم راهنمايي است. تا پارسال او پسري آرام و سربزير بود وبا كسي كاري نداشت ، اما امسال اخلاقش عوض شده و دوست ندارد كسي به او امر ونهي كند يا از او ايراد بگيرد. او يك خواهر و برادر كوچكتر از خود دارد . مادرش معتقد است كه ميثم بايد براي خواهر وبرادرش الگو باشد. مي گويد تو بايد نمونه ي يك آدم خوش اخلاق ، با انضباط ، تميز و مهربان باشي و از ريخت و پاش و ناسازگاري دست برداري . راستش اين روزها ميثم مرتب با اعضاي خانواده اش درگيري پيدا مي كند و بعد هم چون حق را فقط به جانب خود مي داند، هيچ حرفي را قبول نمي كند و هربار با آنها قهر مي كند و از خانه مي زند بيرون. چند روز پيش، وقتي مادرش دوباره به او گفت كه بايد منضبط و مرتب و خوش اخلاق و براي خواهر و برادرش الگو باشد، عصباني شد و درحاليكه داد مي زد: من نمي خوام الگو باشم ، از خانه زد بيرون وبه پارك رفت و روي نيمكتي كه پيرمردي روي آن نشسته بود، نشست و به تماشاي مردم پرداخت.

روز جمعه بود و بسياري از مردم براي صرف ناهار به پارك آمده بودند. يك اتوبوس پر از پسرهايي به سن و سال او هم به پارك آمده  و نزديك او روي موكت نشسته بودند و داشتند تن ماهي مي خوردند.  در كنار آنها معلمانشان هم ديده مي شدند. يكي از معلمها بعد از خوردن تن ماهي قوطي آنرا روي چمنها گذاشت و روي نيمكت نشست . بعضي از بچه ها قوطيهاي خالي را در سطلهاي زباله ريختند و بعضيها هم آنهارا روي چمنها رها كردند. وقتي غذا خوردنشان تمام شد ، سفره ي بلند يك بار مصرفشان را جمع كردند و در سطل انداختند و بچه ها بعد از كمي بازي ، بازهم سوار اتوبوس شدند و رفتند. در تمام اين مدت ميثم و پيرمرد ساكت نشسته بودند و آنها را نگاه مي كردند. مقدار زيادي از آشغالها دور وبر سطلها ريخته بود و كسي از بچه ها نخواست كه آنها را جمع كنند.

بعد از رفتنشان پيرمرد رو كرد به ميثم و گفت : ديدي چطور آن آقامعلم بعد از خوردن تن ماهي قوطيش را روي زمين ولو كرد و رفت؟ ميثم گفت : بله ديدم. پيرمرد گفت : او كار اشتباهي كرد .آخر معلمها برايچه ها الگو هستند و بچه ها از آنها ياد مي گيرند .  وقتي معلم خودش آشغال بريزد و جمع نكند، ديگر چه انتظاري از بچه ها مي توان داشت ؟

ميثم همينكه كلمه ي الگو را از زبان پيرمرد شنيد ، به ياد مادرش افتاد كه هميشه اصرار داشت او در خانه الگوي خواهر و برادرش باشد. سؤالي به ذهنش رسيد و با خود فكر كرد كه آن را از پيرمرد بپرسد.  رو به پيرمرد كرد و پرسيد: الگو بودن خوبه يا بد؟ يعني چه كه بزرگترها از بچه ي بزرگتر انتظار دارند كه الگوي بچه هاي كوچكتر خانه باشد؟

پيرمرد لبخندي زد و جواب داد: الگو بودن كار سختي است. كسي كه الگو مي شود بايد از هر لحاظ شايسته باشد و سعي كند طوري رفتار نمايد كه براي ديگران بدآموزي نداشته باشد. مثلاً اگر به ديگران بگويد كه بايد تميز باشند، خودش هم بايد تميز باشد تا كسي نتواند بگويد تو كه خودت اينقدر كثيف هستي ، چرا به من
 مي گويي تميز باش. يا اگر مردم را به راستگويي و درستكاري و امانتداري دعوت مي كند، خودش هم فردي راستگو و درستكار و امانتدار باشد. درست مثل معلم كه به بچه ها درس مي دهد و آنها را راهنمايي مي كند. اگر اين معلم خودش شرايط لازم براي راهنمايي بچه ها را نداشته باشد، حرفهايش هم در شاگردانش اثر نخواهد داشت . بايد با رفتارمان الگو باشيم نه فقط با گفتار.

ميثم كمي فكر كرد و بعد ماجراي دعواي خود با مادرش را براي او تعريف كرد و گفت مادرم از من توقع دارد كه الگوي خواهر و برادرم باشم . اما من از اين كار لجم مي گيرد ودوست ندارم اينقدر به من امر ونهي كنند. مي خواهم راحت باشم.

پيرمرد خنديد و گفت: بيشتر بچه ها در اين سن همينطور مي شوند. فكر مي كنند بزرگ شده اند و نياز به امر ونهي ندارند و از اينكه بزرگترها بگويند كه چه بايد بكنند و چه نبايد بكنند ، عصباني مي شوند. اما اگر كمي فكر كنند ، مي فهمند كه پدر و مادر خوبي آنها را مي خواهند نه بديشان را. بنابراين وقتي مادرت از تو مي خواهد كه دست از كارهاي ناپسند برداري و الگوي خواهر و برادرت باشي ، معنيش اين نيست كه تو را قبول ندارد يا از تو بدش مي آيد ، بلكه معنايش اين است كه او روي تو حساب مي كند و دوست دارد در تربيت بقيه ي بچه ها به او كمك كني. اگر تو كارهايت را درست انجام دهي ، خواهر و برادرت هم از تو ياد
 مي گيرند و تو مي شوي الگوي آنها ؛ اين كه ديگر عصباني شدن و قهر كردن و از خانه بيرون زدن ندارد.

ميثم به حرفهاي پيرمرد خوب فكر كرد و با خودش گفت : پس مادرم توقع زيادي از من ندارد . او دلشمي خواهد من خوب و مثبت باشم. پس دليلي ندارد كه ناراحتش كنم . نه ، من ديگر با او لجبازي نمي كنم. خواهر و برادرم را هم آزار نمي دهم به پدرم نيز بيشتر احترام مي گذارم تا همه از من راضي باشند.

ميثم برخاست و با پيرمرد خداحافظي كرد و به خانه رفت. او از اينكه با يك آدم پير و باتجربه روبرو شده بود، احساس رضايت مي كرد و خوشحال بود. از آن روز به بعد ميثم سعي كرد الگوي مثبتي براي خواهر و برادرش باشد و موفق هم شد، چون خواستن ، توانستن است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:42  توسط مهری طهماسبی دهکردی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد

پیوندهای روزانه
نیمکت
موزیک و ترانه
چیستان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
شعر
داستان
مناسبتها
درباره ی ما
نمایشنامه
خاطره
ضرب المثل
برای بزرگترها
داستان حیوانات
افسانه
داستانهای منظوم
مطالب علمی
داستان نوجوانان
داستان کودک
پیوندها
فرهنگ معين و فرهنگ دهخدا
هوانوردي
كامپيوتر و سرگرمي
ايليا
هنر معلمي
كودكانه هاي بهار
مهدايران(ليلا ربيعي)
آموزش زبان انگليسي
مدرسه ي ام البنين
سيب سبز(مريم زندي)
كودكانه
قديمي ترين سايت كتاب ايران
آموزش عربي و نمونه سؤالات
داستانهاي ايراني
اولين سايت كودكان
روانشناسی کودک
نوشته های نویسنده کوچک
تازه هاي ادبي
ادبيات كودك و نوجوان(اصلان قزللو)
ادبيات كودك و نوجوان(مهدي محمدي)
كودكان و نوجوانان طرفدار .....
نشر رويش( ناشر كتابهاي.....
ایستگاه پرستاری
مهدكودك ستارگان
سایت تخصصی پی سی ران
ماه مهر (شهرستان آران)
دیباچه
ترانه خلقت
كلاس 4
لزیرک
آموزش ابتدایی.....1
آموزش ابتدایی.....2
مهد طوطیا
دندانپزشکی امروز
سایت کتاب ایران
پرتال اصفهان
آمادگی جسمانی و ایروبیک
نوشته.......
آموزش و پرورش اصفهان
نیلوفرانه
عجایب باستانشناسی
نشریه فیروزه
دانيال كوچولو
تصاوير حيوانات
آموزگار
بانک وبلاگهای آموزشی کشور
روانشناسي به زبان ساده
ايليا خدابخش(ترانه سرا)
وسعت ايران
خانه ي دوم
كودكانه
دكترپورقربان
روانشناسي و مشاوره
فانتزي
مجلات رشد
سايت نو نهال
عمو پورنگ
با كودكي هام
البرز رزم آوا
خانه نقد
پهلوان خورشيد
باباجون شيرازي
وبلاگ آموزشي
معرفي كتاب كودك
طنزطنز
وبلاگي براي دخترم
جزيره ي دانش
آقابابك
 

 RSS

مديريت وبلاگ
مهري طهماسبي دهكردي