![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
وفاي سگ در زمانهاي قديم ، زن و شوهري در كلبه اي نزديك جنگل زندگي مي كردند. آنها از مال دنيا جز يك كلبه ي كوچك و اثاثيه اي مختصر، چيزي نداشتند. مرد هيزم شكن بود و از راهجمع آوري و شكستن هيزم مخارجشان راتأمين مي كرد. با وجود تنگدستي، آنها با شادماني زندگي مي كردند ؛ چون مهربان و شكرگزار نعمتهاي خداوند بودند. دريك روز گرم تابستان ، وقتي در كلبه شان استراحت مي كردند، صداي پارس سگي را شنيدند. از كلبه بيرون آمدند و مردي را ديدند كه از خستگي و گرما نيمه جان بر زمين افتاده بود و سگي دور و بر او مي گشت و پارس مي كرد. مرد را به كلبه آوردند و آب و غذايش دادند و از او پرستاري كردند تا حالش جا آمد. به سگش هم غذا دادند. وقتي مرد كاملاً خوب شد ، به آنها گفت كه مسافر است و بايد برود. او از زن و مرد فقير تشكر كرد و همراه سگ از آنجا رفت. چند سال از اين ماجرا گذشت. روزي زن و مرد فقيربراي فروش هيزم، به شهر رفته بودند . در بازار شهر مرد ثروتمندي را همراه خدمتكارانش ديدند . سگي هم به دنبال آنها مي دويد. ناگهان سگ به سوي زن و مرد فقير آمد و با مهرباني دور آنها چرخيد و دمش را تكان داد و برايشان پارس كرد. آنها سگ را شناختند، همان سگي بود كه در آن ظهر گرم تابستان همراه صاحب نيمه جانش به كلبه ي انها آمده بود. صاحب سگ حالا شخصي ثروتمند و عاليمقام بود. او هم زن و مرد را شناخت ولي به روي خود نياورد. سگ همچنان دم مي جنباند و دور زن و مرد مي گشت. صاحب سگ كه از رفتار سگش ناخرسند به نظر مي رسيد، به يكي از خدمتكارانش دستور داد كه سگ را به نزد او بياورد. خدمتكار سگ را به زور از زن و مرد دور كرد. اما سگ همچنان دم مي جنباند و پارس مي كرد. زن و مرد فقير شاهد دور شدن مرد و سگ و همراهانش بودند. آنها او را خوب شناخته بودند و مي خواستند با او حرف بزنند؛ اما مرد آنقدر مغرور شده بود كه به كساني كه روز ي او را ياري كرده بودند، اعتنا نكرد. با مشاهده ي اين رفتار او، زن و مرد فقير به هم نگاه كردند و با نگاهشان به هم گفتند:« بعضي از آدمها از سگ هم كمترند ؛ اگر روزي به سگي غذا بدهي يا دست نوازشي بر سرش بكشي و آن سگ پس از سالها تو را ببيند، محبتت را به ياد مي آورد و برايت دم تكان مي دهد تا بگويد كه فراموشت نكرده است . اما بعضي از انسانها محبتهاي ديگران را ناديده مي گيرند و آنها را از ياد مي برند. آنها بندگان ناسپاس خداوند هستند؛ زيرا هركس محبتهاي بندگان خدا را ناديده بگيرد ، هرگز شكرگزار نعمتهاي پروردگارش هم نخواهد بود.» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 7:44 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
کودکان و نوجوانان عزیز می توانند در این وبلاگ قصه ها و داستانها و شعرهایی را که برای آنها نوشته ام بخوانند. مطالب متنوعی نیز برای بزرگسالان می نویسم . امیدوارم همه ی گروه های سنی بتوانند از مطالب این وبلاگ استفاده کنند . برای دریافت اطلاعات بیشتر درباره ی این وبلاگ به آرشیو، بخش (درباره ی ما )مراجعه نمایید. با آرزوی سلامتی و موفقیت برای همه ی شما: مهری طهماسبی |
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک حافظ شیرین سخن |
|
RSS
|