حکایتی از گلستان سعدی از باب سوم در فضیلت قناعت
موسی علیه السلام درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده.
گفت: ای موسی! دعا کن تا خدا عزّوجلّ مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم.
موسی دعا کرد و برفت.
پس از چند روز که باز آمد از مناجات، مرد را دید گرفتار و خلقی انبوه بر او گرد آمده.
گفت: این چه حالت است؟
گفتند: خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته، اکنون به قصاص فرمودهاند.
و لطیفان گفتهاند:
گربهٔ مسکین اگر پر داشتی
تخم گنجشک از جهان برداشتی
عاجز باشد که دست قوت یابد
برخیزد و دست عاجزان برتابد
و لو بسط اللهُ الرزقَ لعباده لبَغَوا فی الارض.
موسی علیه السلام به حکمت جهان آفرین اقرار کرد و از تجاسر خویش استغفار.
ماذا اخاضَکَ یا مغرورُ فی الخَطَرِ
حتی هَلَکتَ فَلَیتَ النملَ لم یَطِرِ
بنده چو جاه آمد و سیم و زرش
سیلی خواهد به ضرورت سرش
آن نشنیدی که فلاطون چه گفت
مور همان به که نباشد پرش
پدر را عسل بسیار است ولی پسر گرمی دار است.
آن کس که توانگرت نمیگرداند
او مصلحت تو از تو بهتر داند
دزدان قصه ها
بنام خدا
در این وبلاگ قصه ها و اشعاری را که از آذر ۱۳۸۵ نوشته ام می خوانید.زیر قصه ها و داستانها و شعرهایم نام نویسنده نوشته شده است.به غیر از آنها اشعار و قصه هایی از نویسندگان خوب کودک و نوجوان هم انتخاب کرده و در وبلاگ گنجانده ام.متاسفانه بعضی از افرادی که به کتاب کودک به چشم کالایی برای کسب درآمد نگاه می کنند، از داستانهای من کپی برداری کرده و به اسم خودشان به چاپ رسانده اند.داستانهایی مثل نازی و جوجه اردک،گردنبند گل گلی،تولد کره الاغ کوچولو و...را من نوشته ام و اگر کتابهایی با این نامها مشاهده کردید،همه از وبلاگ من دزدیده شده و آنهایی که اسم خودشان را به عنوان نویسنده روی آنها نوشته اند دروغگویانی هستند که برای نام و نان به این کار دست زده اند و من به هیچ عنوان از ابن کارشان راضی نیستم و حلالشان نمی کنم.نویسنده کودکان بودن کار هر کسی نیست...
مهری طهماسبی دهکردی
نمایشنامه ی جنگلبان، موفری دامن قری و میمون در جنگل سبز
به نام خدا
نام نمایشنامه: جنگلبان، موفری دامن قری و میمون در جنگل سبز
مناسب برای کودکان 5 تا 8ساله
بازیگران:
1- جنگلبان
2- خرسی موفری دامن قری
3 – میمون
4- مرد اول
5- مرد دوم
پرده اول: صحنه جنگل سبز و پردرختی است. مقداری آشغال روی زمین ریخته است. جنگلبان روی صحنه راه می رود، درخت ها را بررسی می کند؛ سپس روی صحنه و روبروی تماشاگران می ایستد و با صدایی رسا می خواند:
دعا
به نام خدا
شب که میشه ستاره ها
راهی آسمون میشن
دور و بر ماه میشینن
همدل و همزبون میشن
شاهین قدرشناس
به نام خدا
روزی روزگاری مرد کشاورزی در مزرعه مشغول آبیاری بود.در همان وقت شاهین زیبایی که برای شکار یک خرگوش به زمین نزدیک شده بود، در دامی افتاد که مرد کشاورز برای به دام انداختن یک گراز وحشی که هر شب مزرعه ی او را لگدمال می کرد،کار گذاشته بود.
موش کوچولو و آینه
به نام خدا
یکی بود یکی نبود
یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت و بازی می کرد که صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان شد و خوب گوش کرد.صدای بچه گربه ای بود که تنها و سرگردان میان گل ها می گشت و میومیو می کرد.
قصه ی میوچی و خاله نازنین
به نام خدا
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود
در زمان های قدیم، توی شهر اصفهان پیرزنی زندگی می کرد که از بس خوب و نازو خوش اخلاق بود، به او خاله نازنین می گفتند. خاله نازنین یک خانه ی کوچک داشت.
قصه ی مهتاب و گلبرگ
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود
در زمان های قدیم در شهری دور، زن و شوهری زندگی می کردند که یک دختر به نام مهتاب داشتند. مهتاب دختر کنجکاوی بود و همیشه سعی می کرد چیزهای تازه یاد بگیرد.مادرش به او آشپزی و خیاطی و پشم ریسی و پارچه بافی و قالی بافی یاد می داد و برایش قصه های قدیمی تعریف می کرد.
پدرش عطار بود؛مهتاب از او اسم و خاصیت گیاهان دارویی را یاد می گرفت و در درست کردن معجون ها و خشک کردن گیاهان،کمکش می کرد
مورچه سیاه کوچولو ( بر اساس ضرب المثلِ : مور گرد آورد به تابستان تا فراغت بود زمستانش)
به نام خدا
مورچه سیاه کوچولو
کار می کنه، بار می بره
دونه هارو جمع می کنه
داخل انبار می بره
مورچه سیاه کوچولو
زیرِ زمین لونه داره
تو لونه ی زیرِزمین
یه عالمه دونه داره
مورچه سیاه کوچولو
عاشق کار و کوششه
تابستون و فصل بهار
همیشه زحمت می کشه
مورچه سیاه کوچولو
خوشحاله و غم نداره
فصل زمستون که بیاد
آب و غذا کم نداره
***
شاعر:مهری طهماسبی دهکردی
میلاد امام علی (ع) و روز پدر مبارک باد
علی (ع) زیباترین شعر زمین است
که در هر بیت خود دارد ستاره
خدای مهربان آن را سروده
به تشبیه و مجاز و استعاره
یوستین گردر
دانلود آهنگ
به نام خدا
آهنگی که همزمان با ورود به ترانه های کودکان می شنوید،یه پرنده نام دارد که چندی پیش آن را سرودم و در وبلاگم مشاهده کرده بودید.امسال شعر یه پرنده توسط هنرمند گرامی آقای ناصر رضوانی آهنگسازی و اجرا شده است. ضمن تشکر از این هنرمند که ساکن شهر کرمان هستند، لینک های دانلود این آهنگ را در اختیار شما می گذارم تا اگر مایل بودید دانلود نمایید.
.
آبجی قورباغه
به نام خدا
در روزگاران خوب گذشته فقیرى بود که از بداقبالى یا شاید هم خوشاقبالى زن سادهلوحى و ابلهى نصیبش شده بود. یک روز مرد مقدارى پشم گوسفند به خانه آورد و به زن داد که آنها را بریسد تا بلکه بشود با فروش نخها کمک خرجى براى دخل همیشه خالى خودشان پیدا کرده باشد.
قصه ی طوطی سخنگو(با نگاهی به داستان های مثنوی)
به نام خدا
یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچ کس نبود
روزی روزگاری در شهری ، مردی بود به نام حاج کاظم که دکّان بقّالی داشت.او مشتری های زیادی داشت و در دکانش خوراکی هایی مثل نخود و لوبیا و برنج و عدس و سرکه و شیره و کشک و روغن می فروخت.
معما
به نام خدا
معما:
1-افرادی شامل یک پدر و مادر و دو پسر و دو دخترشان، همراه یک پلیس و زندانی باید از رودخانه ای رد شوند؛ اما قایق کوچکی در کنار رودخانه است که هربار حداکثر دو نفر می توانند سوار آن شوند.این در حالی است که آنها شرایط ویژه ای نیز دارند به این ترتیب که پدر نمی تواند در غیاب مادر با هیچکدام از دخترها باشد و مادر هم نمی تواند در غیاب پدر با هیچکدام از پسرهایش باشد. همچنین زندانی نمی تواند در غیاب پلیس با هیچکدام از افراد خانواده باشد.تنها پلیس،پدر و مادر می توانند قایق را برانند. به نظر شما آنها چگونه می توانند از رودخانه عبور کنند؟
2- پزشکی در کرمان برادری در شیراز دارد که وکیل است اما آن وکیل اصلاً برادری ندارد که در کرمان پزشک باشد.چطور چنین می شود؟
3- مردی عکسی را برمی دارد و می گوید:« من برادر یا پسری ندارم ، اما پدر صاحب این عکس، پسر پدرم است.» صاحب عکس چه کسی بوده است؟
***********************************************************
لطیفه:
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی، از یک روانپزشک پرسیدم: شما چطور می فهمید که یک بیمار روانی به بستری شدن در بیمارستان نیاز دارد ؟
روانپزشک جواب داد:« ما وان حمام را پر از آب می کنیم و یک قاشق چایخوری یک فنجان و یک سطل جلوی بیمار می گذاریم و از او می خواهیم که آب وان را خالی کند.»
من گفتم:« آهان! فهمیدم ، آدم عادی سطل را که بزرگ تر است برمی دارد..»
روانپزشک گفت:« نه ، آدم عادی درپوش زیرآب وان را برمی دارد.شما می خواهید تخت تان کنار پنجره باشد؟»
لالایی و قصه
به نام خدا
لالالالا کلاغه پرکشیده
پریده تا دم لونه ش رسیده
توی لونه ش یه دونه جوجه داره
نی نی کوچولوی دردونه داره
کلاغه می خونه لالالالایی
بابای جوجه ام،الان کجایی؟
بیا جوجه کلاغت را نگا کن
بیا و قار و قار و قار صدا کن
لالالالا کبوتر بغ بغو کرد
پیشی شیطون بلا میومیو کرد
کبوتر توی لونه ش جوجه داره
واسه جوجه ش کمی دونه میاره
دهان جوجه کفتر بازِبازه
کبوتر توی اون دونه میذاره
لالالالا الاغه بار می برد
شتر توی بیابون خار می خورد
الاغه خسته شد عرعر صدا کرد
شتر ایستاد و اورا هی نگا کرد
لالالالالالالالالالایی
عزیزمن الهی خوب بخوابی
شاعر:مهری طهماسبی دهکردی
روزمعلم مبارک باد
ای معلم،
در چنین روزی سلامت می کنم
شاخه های گل نثارت می کنم
شاخه های گل ندارد قابلی
صد گلستان فرش راهت می کنم
![]()
![]()
![]()
مهری طهماسبی دهکردی
بلبل
در باغ بزرگی پرندگان زیادی زندگی می کردند و آواز می خواندند...
سال نو مبارک
به نام خدا
ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها ای تدبیر کننده روز و شب ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر حال مارا به بهترین حال دگرگون کن
سلام به همه ی دوستان خوب ترانه های کودکان. چیزی به تحویل سال نو نمانده است. از این فرصت استفاده می کنم و پیشاپیش آمدن سال 1390 را به شما تبریک می گویم و برایتان سلامتی و سرفرازی و سعادت و سربلندی و شادکامی آرزو می کنم.از همه ی عزیزان التماس دعا دارم.در آخرین پست سال 1380 مطالبی از سفره ی نوروزی سایت کتابک در رابطه با نوروز را به شما تقدیم می کنم.
گنجینه ی آموزش و پرورش چهارمحال و بختیاری
به نام خدا
موزه ها آیینه ی روشن گرند
گاهی از آیینه هم روشن ترند
مو به مو گویند با ما رازها
آن چه را رفتست از آغازها
لب خموشانی که در این محضرند
هرکدام از صد زبان گویاترند
ارباب ظالم
( یک افسانه ی قدیمی با روایت مهری طهماسبی دهکردی)
به نام خدا
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود
روزی روزگاری ارباب بداخلاق و ظالمی بود که زمین های زراعتی زیادی داشت و کارگران و رعیت های زیادی برایش کار می کردند.ارباب ظالم به رعیت ها و کارگرانش رحم نمی کرد و اگر یکی از آن ها برخلاف میل او کاری انجام می داد، با چوب به جانش می افتاد و کتکش می زد.
مردجوان و بلبل
به نام خدا
روزی مرد جوانی به باغ باصفایی رفت.فصل بهار بود و گل ها در باغ شکوفا شده بودند.همه جا از عطر گل ها پرشده بود.بلبلان نغمه خوان در باغ آواز می خواندند و از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پریدند.یکی از بلبلان روی درختی نزدیک مرد جوان درحال نغمه خوانی بود. آن قدر با احساس می خواند که متوجه نشد مرد جوان دستش را به سوی او دراز کرده و دارد او را می گیرد.
پری کوچولو و عروسک شیشه ای
پری کوچولو، دختری خوب و مهربان و با سلیقه بود که اتاق مرتّب و منظمی داشت. اتاقش صندلی خیلی خوشگلی داشت و گل های قشنگی روی میزش گذاشته بود. او کتاب هایش را منظّم می چید و لباس و کیف و کفش مدرسه اش را تمیز نگه می داشت و حتّی اسباب بازی هایش را تمیز و مرتّب نگه می داشت.
فرق دانا و نادان
به نام خدا
روزی حضرت عیسی(ع) با گروهی از یارانش سخن می گفت. یکی از یارانش به او گفت:« ای پیامبر بزرگوار، شما به اذن خدای متعال قادرید مردگان را زنده کنید و بیماران را شفا دهید و کورها را بینا سازید. شما افرادی را شفا داده اید که به بیماریهای لاعلاجی مثل جذام مبتلا بوده اند.افراد فلج و زمینگیر را شفا داده اید به طوری که از بستر بیماری برخاسته اند و توانسته اند روی پای خود بایستند و راه بروند. آیا مرضی هم هست که نتوانسته باشید شفا دهید؟
یه پرنده...
یه پرنده دوست داره
آسمون آبی باشه
روزای خوب خدا
صاف و آفتابی باشه
یه پرنده دوست داره
خوب و مهربون باشه
شب پیش ستاره ها
روز تو آسمون باشه
یه پرنده دوست داره
تو دلا غم نباشه
لبا پرخنده باشه
درد و ماتم نباشه
یه پرنده دوست داره
رو زمین جنگ نباشه
همه دل ها شاد باشن
هیچ دلی تنگ نباشه
یه پرنده دوست داره
قفسش باز بمونه
از قفس فرار کنه
راحت آواز بخونه
شاعر:مهری طهماسبی دهکردی
داستان بهرام گور و لنبک آبکش
به نام خدا
در یکی از روزهای خدا، بهرام گور با گروهی از پهلوانان و دلاوران سپاه، به شکار رفت. در راه به پیرمردی عصا به دست برخوردند و با او به گفتگو پرداختند. پیرمرد گفت:« ای پادشاه، در شهر ما دو مرد زندگی می کنند که یکی از آنها فقیر و تهیدست و دیگری مالدار و ثروتمند است. مرد فقیر سقائی جوانمرد است به نام لنبک آبکش که روزها در بازار آب می فروشد و درآمد حاصل از آن را خرج مهمانان از راه رسیده می کند و به فکر پس انداز برای فردایش نیست اما مرد ثروتمند براهام نام دارد و جهود خسیس وپست و بدجنسی است که با وجود ثروت بی حد و حسابش، دیناری خرج نمی کند و خیرش به هیچ کس نمی رسد.»
داستان یک ضرب المثل : حلّاج ِ گرگ بوده!
اگركسی دنبال كار و معاملهاي برود و سودي نبرد ميگويند فلاني حلاج گرگ بوده!
حلاج یعنی پنبه زن، یعنی شخصی که با کمان مخصوصی پنبه ها را می زند و آن ها را برای پرکردن بالش و تشک و لحاف آماده می کند.
در راه حسینیه(داستان نوجوان)
به نام خدا
در راه حسینیه
از روز اول ماه محرم، هر روز عصر با چند تا از پسرهای همسایه به حسینیه ی محل می رفتیم. در گروه زنجیرزنها ، زنجیر می زدیم و خوشحال بودیم که به خاطر عشق به امام حسین و زنده نگه داشتن یاد و نامش، کاری انجام می دهیم.
داستان پسر نجار و انگشتری جادویی
داستان پسر نجار و انگشتری جادویی
یكی بود یكی نبود. غیر از خدای مهربان هیچكس نبود. سالیان سال پیش، مرد دورهگرد و دستفروشی همراه با همسرش زندگی میكرد. آنها صاحب فرزند پسری شدند اما هنوز مدت زیادی از تولد فرزندشان نگذشته بود كه مرد دورهگرد دچار بیماری مهلكی شد و از دنیا رفت و بار زندگی و وظیفهی بزرگ كردن پسر بر گردن همسرش افتاد و زن، با وجود همهی سختیها و زحمات، فرزندش را پرورش داد تا به سن جوانی رسید و برومند شد.